من شوهرم قبلا یه شریکی داشت هفت سال قبل و به مدت چهارماه هم من عصرا میرفتم و حسابدارشون بودم و معاشرت داشتم بالاخره باهاش بعدش کلا شراکتشون که تموم شد دوستی خودشونم در حد سلام و علیک شد و دیگه خیلی صمیمی نبودن. امشب جشن عقد همین دوستشه و روی کارت نوشته حضور فلانی(همسرم با خانواده) عقدشم خیلی بزرگ و شلوغ و مفصل هست و حتی به کلی از مشتری ثابت هاش هم کارت داده و نوشته با خانواده و چند نفر تو اطرافیان چون صرفا شوهرشون مشتری این اقاس و کارت داده دارن میرن بعد شوهرم منو نمیبره میگه نمیخواد بیای و پشت تلفن و حضوری که دیدمش (صبح رفته کمکش میوه هارو تحویل تالار داده) نگفته اصلا به خانومتم بگو بیاد یا هرچی و اصلا حرف تورو نزده و عقدم که مختلط نیست که من پیشت باشم میری اونجا زنونه تنهایی (تنها نیستم و چند نفر اطرافیان که بالاتر نوشتم هستن و اصلا نمیشناسن و دارن میرن) من میگم دوس دارم بیام میگه دوس ندارم جایی که حساب نداری بیای و سبک شمرده میشه و خلاصه محکم میگه نیا (خودشم جشن عروسی یا عقد دوستان من که کارت میدن فقط منو میرسونه و نمیاد داخل میگه نمیشناسم بیام چیکار و از من همین انتظار رو داره) ولی دو ماه غم محرم داره میاد و دلم میخواد یه جشن برم قبلش یکم روحیم ام عوضشه. شما میگید اون درست میگه یا من؟ جای من بودید چیکار میکردید؟