2777
2789
عنوان

یه خاطره خنده دار از زلزله سال 92

2427 بازدید | 118 پست

اذر سال 92 ساعت 5 و خورده ای  ماه صفر از مراسم روضه برگشتم خونه .همین که پا گذاشتم توسالن زلزله شروع شد من با دو رفتم سراغ بچه ها اوردمشون بیرون تو حیاط.نشستیم تو حیاط که دوباره زمین زیر پامون عین گهواره شد دویدیم تو کوچه .جلو خونمون یه پارک بودهمونجا نشستیم تمام همسایه ها اومده بودن تو کوچه.یه همسایه داشتیم که خانمه باردار بود بنده خدا کم سن بود اومد پیش من نشست .عین بید میلرزید و گریه میکرد.شوهرش رفته بود ماموریت چند روزه . گرفتمش تو بغل داشتم ارومش میکردم یهو وسط فین فین کردنش گفت : توکی وقت کردی مانتو با مقنعه و چادر بپوشی؟😂😂😂

گفتم من خبر از اینده دارم  جالبه اونم باور میکرد

دیگه دیدم خیلی سادس گفتم بابا روضه بودم 😅😂😃

هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره .شماهم خاطره زلزله ای دارین بگن


لالیم ودر سکوت دل بی زبان ما 💔لبخند واشک میشودانچه نگفتنی ست.🌻چرا این نیز نمیگذرد

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

ما چن سال پیش زلزله زد زن داداشم اول همه پرید بیرون

جلو در وایساده بود نمیزاشت کسی بیاد بیرون میگف اول بچهامو بیارین بابام هنوز یاداوریش میکنه میگه اول خودت بعد بچهات بقیع هم هیچ😶😅

بابا من دوهفته پیش دغدغه‌م این بود چرا دیر سین زد، الان هر نیم ساعت باید بپرسم خوبی؟اونجا موشک نزدن؟زنده ای؟دوست دارما، نمیر، زنده بمون  

وای😂😂 شاید باورت نشه ولی تا حالا زلزله رو تجربه نکردم:/

مگه میشه؟کجایی که زلزله نمیشه؟

لالیم ودر سکوت دل بی زبان ما 💔لبخند واشک میشودانچه نگفتنی ست.🌻چرا این نیز نمیگذرد
یه شب زلزله میومد داییم مارو مجبور کرد با شال و مانتو بخوابیم که اگه خاستن مارو از زیر آوار بکشن بیر ...

😂😂😂😂😂

بابا من دوهفته پیش دغدغه‌م این بود چرا دیر سین زد، الان هر نیم ساعت باید بپرسم خوبی؟اونجا موشک نزدن؟زنده ای؟دوست دارما، نمیر، زنده بمون  

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز