اذر سال 92 ساعت 5 و خورده ای ماه صفر از مراسم روضه برگشتم خونه .همین که پا گذاشتم توسالن زلزله شروع شد من با دو رفتم سراغ بچه ها اوردمشون بیرون تو حیاط.نشستیم تو حیاط که دوباره زمین زیر پامون عین گهواره شد دویدیم تو کوچه .جلو خونمون یه پارک بودهمونجا نشستیم تمام همسایه ها اومده بودن تو کوچه.یه همسایه داشتیم که خانمه باردار بود بنده خدا کم سن بود اومد پیش من نشست .عین بید میلرزید و گریه میکرد.شوهرش رفته بود ماموریت چند روزه . گرفتمش تو بغل داشتم ارومش میکردم یهو وسط فین فین کردنش گفت : توکی وقت کردی مانتو با مقنعه و چادر بپوشی؟😂😂😂
گفتم من خبر از اینده دارم جالبه اونم باور میکرد
دیگه دیدم خیلی سادس گفتم بابا روضه بودم 😅😂😃
هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره .شماهم خاطره زلزله ای دارین بگن