میخوام بهتون بگم تا بدونید واقعا معجزه هست و من خودم دیدم
اویل چهار ماهگی پسرم بود که بچم شروع کرد به تب کردن بردم دکتر گفت احتمالا از دندونشه نزدیک یک ماه بچه تب میکرد هی میبرم دکتر هی آزمایش و عوض کردن شیر خشک و.... تا اینکه بچه دیگه شیر نمیخورد، فقط شبا وقتی شوهرم از سرکار نیومد تو ماشین که میخواستیم دور بزنیم شیر میخورد
دیگه بچه ام داشت از بین میرفت بردم بهداشت گفت خانوم بچه اصلا حال نداره، سریع باز بردم دکتر ، گفت یه شیر خشک دیگه معرفی میکنم ، داد زدم بسه شیر خشک ، شیر خشک یا میفهمی درد بچه ام چیه یا بچه ام از اینجا تکون نمیدم تا بفهمی ، بچه ام شکمش چسبیده به کمرش ، تا اینو گفتم سریع پیرهن بچه رو داد بالا و تا دست به شکم بچه زد گفت: وای بچه اصلا آب بدن نداره، دقیقا یادمه روز شش محرم روز شیرخواران حضرت علی اصغر بود
سریع نامه بستری نوشت گفت هرچه سریعتر بستری ببر بچه رو تا نرفته تو کما ، گریه امونم نمیداد گفتم خدایا من تو شهر غریب دست تنها چیکار کنم من بی کس تنها نزار ای خداوند بی کسان منتظر شدم همسرم از سرکار برگشت وبا مادرشوهرم بردیم تهران بیمارستان طبی کودکان ، بهترین بیمارستان اطفال کشور
بردن اورژانس داشتن رگ میگرفتن سرم بزنن به بچه ولی از بس آب بدن نداشت بچم تمام رگای بدنش خوابیده بودن و تمام دستا و پاهاش و حتی سرشو سوراخ کردن و آخرش یه رگ پیدا کردن دکتر یه آزمایش گرفت دوساعت دیگه قرار شد جوابش بیاد ، وقتی شد دوساعت دکتر گفت متاسفانه بچه مشکوک به یک بیماری که امیدواریم نباشه ، دنیا رو سرم خراب شد ، دیگه نفهمیدم چیشد فقط صدای هیئت و دسته شنیدم بچه رو نفهمیدم چجوری انداختم بغل مادر شوهرم از بیمارستان پابرهنه دوییدم بیرون نگو شوهرمم دنبالم میدوه ، دویدم و رسیدم جلو بیمارستان کنار دسته زنجیر زنی یکدفعه دیدم وسط دسته جلو علامتام زانو زدم افتادم جیغ زدم برای شفای بچه ام تمام ریش سفیدان حیوون و بچه به حالم گریه میکردن، شوهرم با گریه منو کشید بیرون هرچقدر داریم میداد که نگران نباش ولی من نابود شده بودم اونایی که مادرن میفهمن چی میگم
گذشت پنجمین روزی بود که تو بیمارستان بودیم تو این پنج روز هیئتی تو شهرمون نبود که اسم پسر منو علی اصغر منو برای شفا صدا نکرده باشه ، تمام روضه ها دسته ها همه میگفتن یه بچه شش ماهه به اسم علی اصغر مریضه برای شفاش از باب الحوائج علی اصغر دعا کنید ، بگذریم روز پنجم دکتر علی مددی بهترین پرفسور اطفال ایران اومد بالا سرش گفت باتوجه به آزمایشاتی که دادیم و انجام شده متاسفانه پسر شما مبتلا به بیماری به نام سی آف ، سی اف یک بیماری ریوی کشنده هست که تو کل دنیا برای درمانش هیچ دارویی پیدا نشده حتی از سرطان هم هزار برابر بدتر ، همونجا تا شنیدم افتادم ، گفتم آغای دکتر یواش تر کمرم شکست هیشکی پیشم نبود افتادم و خورد شدنم شنیدم ، همراه یه دختر بچه هم اتاقی پسرم هم اونجا بود سریع بلندم کرد گفت الان سکته میکنی سریع آب پاشیدن صورتم ، دکتر گفت آروم باش بچه شما نود و نه درصد این بیماری داره من دکترشم و کارم اینه و میدونم که داره یک درصدش میزارم پای معجزه اونم محض احتیاط آزمایش ژنتیک باید بده ، اینم بگم تست عرقش و آزمایش خونش و اینا تمام نشون داده بود این بیماری رو ، برای تشخیص بیماری سی آف آزمایش تست عرق میگیرن خلاصه دکتر گفت و رفت
روز هفتم مرخص شدیم ولی قبل رفتن دکتر گفت آزمایش ژنتیک بدین بعد برین یادمه پول یک آپارتمان دقیقا خرج کردیم (مهم نیست) هیچی نداشتیم ب زور جمع کرده بودیم که خونه بخریم ولی خرج دکتر شد ، آزمایش ژنتیک دادیم از پسرم گرفتن نه از ما و گفتن بعد یک ماه آماده میشه ، اومدیم خونه ولی چه اومدنی تمام روزهای من با گریه میگذشت یادمه یک ماه تمام موهام شونه نکردم 😔تمام موهای سرم گوله گوله ریخت ، حموم میرفتم ولی یادم میرفت لباسم دربیارم از خونه ام زندگیم دست کشیدم چجوری میتونستم از دست رفتن بچه ام ببینم این بیماری دکتر بهم گفت نهایت تا پانزده سال زنده موندنش هست ، البته بودن آدمایی که پنجاه سال هم داشتن ولی سالها با قرص و دارو و اکسیژن زنده بودن ، چجوری تحمل میکردم