امروز بنا به دلایلی باز مشغول سیر در گذشته بودم چشم بر هم نهادم با توسل به قوه ی تخیلم سوار بر ماشین زمان شدم دختر نوجوانی را دیدم که یونیفرم مدرسه بر تن داشت و به سوی خانه روانه بود
ب آن دختر که گذشته ی خودم بود نظر کردم با نگاه عمیقم سعی در آنالیز افکار و احساستش شدم غمین از آخرین روز مدرسه مضطرب از آغاز امتحانات رها بابت تعطیلات و مثل همیشه غرق در افکار....
مثل همیشه شتابان گام برمیداشت با اخمی که همچون گارد دفاعی در چهره اش نقش بسته بود و صورتش را مصمم تر کرده بود
به او لبخند زدم و گفتم آرامتر.. اخم هایت را باز کن!دخترک با تعجب ب من نگاه کرد لبخندی زد و به مسیر ادامه داد.
با او هم قدم شدم و زیر لب گفتم میشه همراهیت کنم؟لبخندش نوید رضایتش بود بین ما جز نوای سکوت چیز دیگری رد و بدل نمیشد نگاهش کردم غرقِ در امید و شور و شوق جوانی و زندگی بود یعنی میدانست طی۱۰سال و اندی آینده قرار است چقدر جسم و روحش فرسوده شود؟آیا در این صورت هم همچنان اینگونه شوق زندگی خواهد داشت؟
اگر باخبر شود قرار است با هجمه ای از بی مهری ها و بی محبتی ها و ناملایمات رو به رو شود..یعنی اگر بداند باز هم این چنین سرزنده خواهد بود؟
پکر نگاهش کردم...خطابم کرد خانوم طوریتون شد؟
خونمون تو همین کوچست میخواین بیاین خونه بهتون آب قند بدم؟
از خدا خواسته لبخند زدم آره عزیزم میام. به خانه ی قشنگمان قدم گذاشتم انگار آن روز ها حال خانه هم خوب تر بود...آن روزهای قشنگ صمیمیت بینمان نیز بیشتر بود اگر اهالی خانه میدانستند با چه تلاطم هایی در آینده قرار است دست و پنجه نرم کنند...
مادرم را دیدم چقدر جوانتر و شاداب تر بود برادرانم و پدرم که چروک پیشانی اش به مراتب کمتر بود....آخ از دل آنها در آینده بوی خوش دستپخت مادرم مشامم را نوازش میداد
با چشم دنبال دخترک گشتم
کتابش را برداشته به کنجی خزیده مشغول درس خواندن شد
در همان میان خانه نشستم نگاه به ساعتم کردم زمان سفرم در حال اتمام بود
فکری به ذهنم رسید مجال تلف وقت نبود به اتاق دخترک رفتم پشت میز کارش نشستم باید آنان را از آینده و وقایع آن مطلع میکردم
شروع به نوشتن کردم برای هرکس کادری جداگانه باز کردم و در آن قید کردم که کدامین اشتباهات را نبايد بکنند
که شاید در آینده منِ خوشبخت تر و خانواده ای خوشحال تر زاده شود
در همین حین بودکه محو نگاه شاد مادرم و آرامش عمیق پدرم شدم که مرا مینگریستند در هم شکستم ورق را در دستم مچاله کردم و به قلم فرسایی ام پوزخند زدم
دلم راضی به بد کردن حالشان با اطلاع از آینده ای پرفراز و نشیب نشد همچنان که ورق در دستم مچاله میشد همه چیز در پیش چشمانم رنگ میباخت گویی سفرم کان لم یکن بود سوز سردی را در استخوان پایم حس کردم توجهم ب ساق برهنه ی پایم جلب شد به اطراف نگاه کردم...زمان سفرم به اتمام رسیده بود من به زمان حال بازگشته بودم بغضم را فروخوردم نگاه ب ورق مچاله شده در دستم که حالا ب من دهن کجی میکرد انداختم
طبق معمول زمان ب اتمام رسیده بود و من بدون لمس خوشی و لذت بردن از فرصتم ب زمان حال زندگی خودم برگشته بودم
ورق را به کناری انداختم و سر در گریبان فرو بردم زانوانم را در آغوش گرفتم و سر روی آن ها گذاشتم و دلشکسته زیر لب زمزمه کردم قصه بافی کردم برای منی که دیگر نداشتمش...
برای منی که هر چه بیشتر میگردم کمتر میابمش...
برای آن نوجوان پر از شوق زندگی که دیگر وجود خارجی ندارد.....!