قبلا تاپیک زدم زیاد نظر ندادین عشق ۱۷سالگی هست اولین و آخرین؛همیشه خوابش میبینم
خواب دیدم توی جاده تاریک راه میرم عشق قدیمیم پشت سرم میاد، میخوام برگردم نگاهش کنم اما نمیتونم ،اون متوجه میشه من نمیتونم برگردم پشت سرم ، میاد کنارم نگام میکنه لبخند مهربون میزنه، منم واسش میخندم چندبار این اتفاق تکرار میشه هی دور و نزدیک میشه ،میرسم به یه مغاره وارد میشم عشقم میاد و کنارش یه خانوم زیبا چشم آبی وارد میشه( در واقعیت خانومش چشم آبی نیس) من میفهمم اون خانومشه، از مغازه خارج میشم به راهم ادامه میدم فکر میکنم اونم داره میاد به یه در بزرگ قفل شده میرسم برمیگردم بهش بگم حالا چکار کنیم میبینم نیست🥲میترسم بعد از خواب بیدار شدم ؛ تمام عضلات بدنم غرق آرامش بود انگار از شب که خواب بودم تا صبح تو جاده راه میرفتم اون مهربون بالبخند نگام میکرد منم واسش لبخند میزدم🥲