مغازه مبل فروشی نزدیک خونمون بود گفتم خوبه میرم پاره وقت هم سرگرمی هم پولی دستم میاد مرده اول یکم راجب چوب و جنس پارچه و اینا زر زد بعد کم کم شروع کرد گف اره پولدارمو چند تا دیگه مغاره دارم دوس دارم باهم راحت باشیم فقط جلو خانومم منو اسم کوچیک صدا نکن😐اصلا شوک بهم وارد شد اولش ریدم بهش گفتم خجالت بکش بیشعور هر کی میاد واسه کار فک کردی بی خانوادس بماند که سنشم خیلی بیشتر از من بود واقعا چقد کثیفن بعضیا اعصابم از عصر خرابه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
حالا اینو نمیدونم منظورش چی بوده بهت ولی من یجا کار میکردم حسابدار بودم بعد طرف همشن مامانم بود میگفتیم میخندیدیم سر میز نهار میخوردیم ولی میگفت فلان روز خانمم میاد اینجا رسمی باهام حرف بزن خانمم حساسه چیزی هم نبود بینمون ولی کلا میترسید از خانمش کخ یه وقت ناراحت بشه منم دیدم اینجوریه به یه بهونه گفتم دیگه نمیتونم بیام چون هر از گاهی حرف که میزدیم میگفت خانمم همش شک داره بهم که با کارمندی که استخدام کردم نباشم منظورش من بود میگفت حساسه و اینا منم یه روز گفتم دیگه تمیام سر کار شوهرم نمیزاره میگفت پس کی بیاد کارارو انجام بده گفتم کارمند مرد استخدام کن خانمت گناه داره خودم زنم درکش میکنم دوست نداره زن پیش همسرش کار کنه خلاصه اومدم بیرون چند بار دیگه ام زنگ زد که برگرد بیا کارا رو هواست نرفتم