چون چند جا رفته بود خواستگاری،نپسندیده بود. دوستم گفت داره میره خواستگاری دوباره، دعا کن بشه. منم داشتم دعا میکردم!! اونم نشد. شوخی شوخی گفتم خب بیایید خواستگاری من! باورش نمیشد چون تازه اول دبیرستان بودیم، بابامم خواستگار راه نمیداد. یه روز داداشش اومد مدرسه دنبالش که منو ببینه، دیگه گفت من همین خانوم کوچولو رو میخوام. اگرچه دیگه جایی نمیرم. خلاصه اومدن ولی بعد از سه سال، بابام راضی شد