2777
2789
بعد اومد خواستواری خودت؟؟ چه جالب چرا دعا میکردی داماد شه حالا؟؟ 

چون چند جا رفته بود خواستگاری،نپسندیده بود. دوستم گفت داره می‌ره خواستگاری دوباره، دعا کن بشه. منم داشتم دعا میکردم!! اونم نشد. شوخی شوخی گفتم خب بیایید خواستگاری من! باورش نمیشد چون تازه اول دبیرستان بودیم، بابامم خواستگار راه نمیداد. یه روز داداشش اومد مدرسه دنبالش که منو ببینه، دیگه گفت من همین خانوم کوچولو رو میخوام. اگرچه دیگه جایی نمیرم. خلاصه اومدن ولی بعد از سه سال، بابام راضی شد  

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

منو دید عاشق شد بعد فامیل هم هستیم ولی منو ندیده بود 😂😂😂۵ سال رفت و امد قبولش کردم 

ته قلبم انگار یه استخر غمه.ماه‌هاست کسی استفاده‌ش نکرده،آبش راکده،روش پر از برگه، شمشادای دورش زرد شدن،گلدونای اطرافش خشک شدن،آبش کم کم داره بو میگیره.نفس عمیق که میکشم یه موج کوچیک روی سطح آب پدیدار میشه ولی انگار نه انگار.خورشید داره غروب میکنه،کلاغها سر صنوبرها دارن گریه میکنن🍂🖤

اینو قبلا هم تعریف کردم اینجا،یه برنامه ای بود تقریبا ۱۰ سال پیش به اسم بیتالک که نمادشم زنبور بود،اینو رادار میزدی افرادی که تقریبا نزدیک بودن و تو رادار بودن میاورد بالا،یه شب من حوصلم سر رفت این رادارو زدم ۷ ۸ تا پسر اومدن بالا همشونم اومدن درخواست دوستی دادن من جواب ندادم فقط عکساشونو نگاه کردم و اومدم بیرون فرداش دیدم یکیشون تا جایی که تونسته سلام کرده،روز دخترم بود این طفلی یک هفته هر روز سلام میکرد و روز دخترو تبریک میگفت،بعد یک هفته خسته شدم بهش گفتم ول کن دیگه من اون شب حوصلم سر رفت یه غلطی کردم بیخیال شو دیگه گفت باید باهام دوست شی گفتم برو بابا خلاصه یک هفته دیگم رو مخم کار کرد تا شمارمو گرفت درجا زنگ زد گفت بیا ببینمت گفتم چرت نگو و همون شب دعوامون شد و قهر کردیم من فرداش خطمو عوض کردم چون به اسمم نبود و خط جدید به اسم خودم گرفتم،۳ ۴ روز بعد تو تلگرام دیدم ۱۳۲ تا پیام داده که نامرد چرا خطتو عوض کردی و اینا خلاصه آشتی کردیم و گفت بیا ببینمت منم واسه اینکه بپیچونمش گفتم بیام ببینمت باید بیای خواستگاریم گفت باشه خلاصه ما یه سفره خونه قرار گذاشتیم و همو دیدیم و تموم شد،غروبش مادرش زنگ زد و برای دو شب بعد قرار خواستگاری گذاشت،من خشکم زده بود نگو وقتی رفتم دستشویی تو سفره خونه شماره خونمون برداشته بود،اینگونه شد که ما در نهایت حماقت و ناباوری بعد از ۱ ماه عقد کردیم والان ۸ ساله که ازدواج کردیم و یه پسر ۳ ساله داریم😁😁ببخشید طولانی شد

بلندترین فریاد من سکوت من است...
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز