هفته های اول فک میکنی اونی ک کم گذاشته خودت بودی،در خودت ریز میشی هزارتا سوال از خودت میپرسی ک هیچ کدوم ی جواب راست و درست نداره
بعد کم کم از خودت میای بیرون دردت کم نمیشه،فقط از فکوس روی خودت کم میشه،
میای بیرون و ب اون فکر میکنی ب تموم نبودنهاش ندیدنتهاش،ب لحظه هایی ک خستت کرد و تو از خستگی خودت گذشتی
فکر میکنی، فکر میکنی و بازم فکر میکنی
تموم اوک لحظه هایی ک خودتو بخلطرش نادیده گرفتی میاد جلوی چشمت
کم کم چمشت باز میشه
کم کم میبینی چقد خودتو نادیده میگرفتی چقد تورو نادیده میگرفته
روشن میشی
کم کم متوجه میشی ک از اولشم همینی بود ک الان هست
تو تلاشتو برای زندگی کردی تو خودتو گذاشتی وسط
کم کم میفهمی تو تنهایی برای این زندگی جون میکندی بار عاطفی زندگی تنهایی رو دوش تو بوده کمکم متوجه میشی ک اون نیست ک بزندگی روح میداده این تو بودی ک شادیو همه جا پخش میکردی و اون ب این عادت کرده بوده
ب اینکه وایسه کنار تا تو حال زندگیو خوب کنی
در آخرم چون این همه حس لیاقتی ک بهش دادی اندازش نبوده عین ی بادکنک باد کرده و از کنارت رفته
اون تو توهم خودش گیره فعلن بهش کاری نداریم
بدون ک تو تموم تلاشتو کردی بیشتر از توانت بیشتر از هر کس دیگه ای ک میتونست دووم آوردی
اونی ک باخته تو نیستی اونه
اونی ک از دست داده تو نیستی اونه
اونی ک بی ارزش و بیلیاقته اونه
اونی ک سزاوار ترک شدنه اونه