دوستان چیکار کنم ؟ بخدا خسته شدم.۱ساله عقدم ..مادرشوهرم خیلی اذیتم میکرد هروقت خونشون بودم و هزارتا حرف (منو شوهرمم از طرف خانواده ها هروقت اعصابمون خورد بود دعوامون میشد نه اون بدی خانوادشو قبول داشت نه من)..بهم میگفتن پسرمو از من گرفتی و دعوا سرهرچیز مسخره..به شوهرم گفتم دیگه نمیام خونتون گفت باشه..رابطه ها رو قطع کردیم به خونه های همدیگه..باهم خیلی خوب بودیم اصلا دعوا نمیکردیم..یه شب که پدرشوهرم اومد خونمون که تاریخ عروسی مشخص کنن..مادرشوهرمم اومد درحالی ک ب شوهرم گفته بودم بگه نیاد ک میدونم دعوا راه میندازه شوهرمم بهش گفته بود نیاد..ولی اومد...خلاااااصه چون میدونستم قراره دعوا بپا کنه و همه هم آخر مارو مقصر خواهند دونست منم از اول که نشستم صداشونو ضبط کردم .. کم کم مادرشوهرم شروع کرد به دعوا و جنگ و آخر کار به عربده کشی رسید و هزار تا فهش به من...منم تنها حرفی ک میزدم خیلی بی ادبین که اومدین تو خونه خودمون میدین بهم..هزار تا دعوا هم با حرف ب مادر پدرم کرد...خلاصه جنگ شد نمیرفت از خونمون پدرشوهرم زنگ زد به پسراش ک بیان ببرنش.. برادر شوهرام اومدن بردنش بزووووور... میگفت من میخام وایستم حرف بزنم...درحالی ک همه میگفتن برووو...(نصف حرفای مزخرف مادرشوهرم این بود که حرفایی از خانوادم ب شوهرم گفته بودم و گفته بودم تو محرم اسرارمی ب کسی نگی ولی همهههعع رو با جزییات رفته بود گفته بود این زنیکه هم همه رو میکوبوند توسرمون..آخرم گفتم چیزی ک تو این خانواده اتفاق بیوفته به شما ربطی نداره)..آقا خلاصه اومد پدرمو پر کنه که باهام دعوا کنه پدرو مادرمم پشتم بودن سوز گرفته بود بدددد...خیلی باهام بده...رفت خونشون شوهرمو پر کرد ..فرداش شوهرم زنگ زد کلی دعوا و عربده و تهدید......
......نگین ک خوبیکن فلان کن...بخدا خوبیهایی ک در حق این زنه من کردم در حق هیچکس نکردم..چ کلفتیایی تو خونش کردم... هنوز غذا کامل درست نکرده بودم میریخت تو آشغالی جلو خودم... ک اینا خرابه و فلانه... داره زندگیمو خراب میکنه ....نگین که تو خوبی کن...بهم راه کار بدین چیکار کنم....مادره شوهرمو پر میکنه باهام بدش میکنه...خسته شدم...مادره با اون عروس اولشونم بد تا میکرده اون طلاق گرفته رفته...پسرش پیر شده تنهاست..میخاد این پسرشم بدبخت کنه... عروسیمم ب خاطر این دعوا باز عقب افتاد...جنگ بدی شد...هیچکسم از طرفشون حق بهمون نمیده معلومه همه طرف مادرشونن... حتی شوهرم ک میگم ویس گرفتم ک کی اومد برای جنگ بهت اثبات بشه میگه ویس گرفتی؟ جرم کردی ...میپیچونه ک نگه مادرم مقصره ...هیچ جوره تو کتش نمیره....فقط به خاطر مادرش باهام دعوا میکنه ...منو مقصر میدونه ..میگه من بدم...راه کار بدین ....زنایی ک تونستین زندگیتونو حفظ کنید..بخدا من کاری ندارم بهش قسم میخورم ولی همش خودشو میچسبونه ک یه جنگی دعوایی آتویی از من بگیره و گند بزنه ب زندگی و خوشیم...
نیاین نیشزبون بزنین بگین من چیکار کنم؟ راهکار بدین...کسایی ک سیاست بلدین..ثواب داره....کمک کنید...بگین چیکار کنم؟