من دهه هفتادیم
کلاس دوم ابتدایی بودم قمقمه آب نداشت همشو خورده بودم زنگ سوم بود معلم گفت آبداری میخواستم بگم آبش تمام شده
نشنید منم که کوچک بودم و خجالتی دیگه نمیتوانستم بلند بگم قمقمه ام آب نداره
معلم آمد قمقمه ام برداشت که آب بخوره دید قمقمه آب نداره
قمقمه پرتاب کرد به سمتم
یک کتکی هم به من زد که منو مسخره میکنی قمقمه خالی به من میدی
چقدر به خاطر این معلما شب ها با ترس و استرس میخوابیدم با خدا لکنت گرفتم
الان که پسرم با خیال راحت میره مدرسه
و با معلمشون دوست هستن خیلی هم خوشحال میشم و هم حسودی
که چرا بچگی ما اینجوری گذشت