سلام بچه ها اول بگم من اقا هستم و جون خیلی داغون بودم اینجا پیام گذاشتم ۶ ۷ سال با یک نفر بودم تمام زندگیم رو براش گذاشتم یه جاهایی بهم دروغ میگفت و پنهان کاری که یجورایی باعث شک و شبهه شد تو زندگیمون بلاخره اخلاق خوب داشتم بدم داشتم تا اینکه رفتم خاستگاری عشقم نامزدی کردیم همه فهمیدن ۲۵ اوم عقدمون بود خونه بهترین جا گرفتم بهترین مبل قالی تخت خودش حتی وسایل خوب وقتی میومد پیشم مادرش خیلی زیاد زنگ میزد آخرش دعوامون شد شدید و کشید به فحش و اینا من جلو دهنش رو دو بار گرفتم که میگفت زدی تو دهنم نمیدونم صدامو پر کرده بود چند بار تو دعوا فیلم ازم گرفته بود الان ۶ زوزه رقته اومده وسایلش هم برده نمیگم من خوب کامل بودم من خوب بودم بدی هم داشتم من اصلا نمیگم من خوب بودم اون بد من بد عالم ولی الان ولم کرد و رفت رفته به همه خوانوادش هم گفته خالش هم تازه از تهران اومده اونم طلاق گرفته بوده نمیدونم خیلی سخته دارم میمیرم در ضمن من از خوانواده ثروتمند و اسم و رسم داری هسم که اینا اصلا برام ملاک نبودن و نبستن ولی هر چی درم مادرم هر کی واسطه شد نه خودش قبول میکنه نه خوانوادش ولی دیگه دارم میمیرم الان ۵ ۶ روزه این اتفاق افتاده ۸ کیلو وزنم اومده پایین میل به هیچ چیز ندارم زندگیم شده فقط گریه فقط گریه فقط گریه تو فکرم همش یا فکر دزدیدنش هسم زندگی جدیدی شروع کنم یا فکر خودکشی کم آوردم واقعا
زمان بده به خودت باید با خودت مهربان باشی چیزی که گذشته ،گذشته اگه لحظه ی حالتو فدای گذشته ات کنی ...
چقدر حرفاتونو درک کردم قشنگ،من الان تونستم طرفمو ببخشم واقعا حس خوبی دارم یک ماهه حس میکنم سبک شدم ،فقط یکم حرفای بقیه ازیتم میکرد ک زدم بلاکشون کردم،رفت و آمدهم نمیخام داشته باشم فقط بعضی وقتا ی حرص و ناراحتی زیاد میاد ب گلوم چنگ میزنه،ولی در کل از وقتی یکم بیخیال شدم نسبت ب اتفاقای بد اطرلفم یکم آرامش دارم
طلاق بگیر تو خودتم الکی الاف نکن من تا الان هم داشتم منت میکشیدم هی اون فرار میکنه ...
ن چرا طلاق ،اینا همینو میخان ،خونه رو بابام ساخته ،بچم بره زیر دست نامادری؟میمونم تنهایی با بچم حال میکنم،۱۰،۱۲ سال دیگ یکم پخته تر بشم با تجربه بشم واسه خودم جدا زندگی میکنم بچمم بززگ شده،با شوهرمم کاری ندارم انقد کثافط کاری کنه خودشو مریض کنه،فقط هم خونه باشیم