بچه ها شوهر من از لحاظ خانواده هیچ محبتی ندیده برا همین خیلی به وابسته بود مثلا موقعی ک عقد بودیم تو گوشیش دیدم ی عالمه دختر مسدود کرده بود منم میخواستم جدا شم خودزنی کرد با رفیق صمیمش بردیمش بیمارستان خلاصه رفیقش ک اهل این چیزا بود نذاشت بخیش بزنیم و برگشتیم قبلا ی دوست دختر داشته ک 100 بار با رفیقاش رفتن خواستگاریش بش ندادن و الکی بع من گفت خیانت کرده خلاصه دوسال اول زندگی خیلی سختی کشیدم بخاطر کارش ک شهرهای مختلف بود دو سه ماهی نمیومد یبار اومدم امتحانش کنم س . ک .س چت کرد ک اینجوری دوست و دارم اونجوری وقتی به روش اوردم گف گوشی دست دوستم بوده ولی دروغ میگفت چون علایق خودش بود تا قبل بچه داری کم کم زندگیمون رو روال داشت پیش میرفت مثلا من از سرکار میومد لباس مجلسی و شام و دسر و ارایش و خیلی باهم خوب شده بودبم دیگ اینجا کار میکرد و نمیرفت روزی سه تا چهار بار س... ک ... داشتیم و علاقمونم روز به روز بیشتر میشد ولی وقتی حامله شدم استراحت بودم و هیچ رابطه ای نداشتیم فک کنم خود ار... میکرد خلاصه خیلی به من محبت میکرد و توهمه کار کمک جوری ک بقیع حسرت زندگیمو میخوردن روز زن و همه چیم سرجاش بود من زایمان سختی داشتم و اذیت شدم سنمم 19 بود برا همین بعد خوب شدن بخیه هم نمیتونستم رابطه داشته باشم چونکه بچه اولم بود بلد نبودم نگهداریش و شوهرم بسکی ک شب بیدار میموند ک من بخابم به مواد رو اورد و معتاد شد بچه و خیلی میزد مینداختش هوا بالشت میذاشت خفه شه و ....