منوشوهرم ازپارسال داریم جدا میخوابیم ازوقتی که حامله شدم گفت تندتند میری دستشویی صدای در نمیزاره بخوابم باید صبحبرمسرکار راننده ماشین سنگینه خداخدا میکردم بچه به دنیا بیاد بیاد پیشم بخوابه بعد اون بهونه اورد صدای بچه نمیزاره بخوابم حتی روزهای تعطیل هم که سرکار نمیره جدا میخوابه میگه یه روز تعطیله میخوام استراحت کنم هردفعه قلبممیشکنه از حاملگی تاالان همه سختیا برای من بوده همه چیو تنهایی تحمل کردم دردایی که شبا داشتم خودم خودمو خوب میکردم بعداون بچه به دنیا اومد تنهایی برای مریضیاش بیدار بودم تنهایی بچه روترو خشک میکردم دریغ از یه محبت بارها باهاش حرف زدم همیشه هم میگه من رانندم بخوابم پشت فرمون تصادف کنم ولت نمیکنم دیگه ازش سرد شدم دلم نمیخاد دیگه باهاش رابطه هم داشته باشم شدممثه یه عروسک ج ن س ی که فقط نیازاشو برطرف میکنه و کارای خونه و غذاشو اماده میکنه توروخدا اگه کسی میتونه منو راهتمایی کنه چیکار کنم من دیگه هیچکاری به ذهنم نمیرسه