نمی گویی و می سوزی ، نمی جویی و می خواهی...
به باطن تشنه ی عشق و ، به ظاهر غرقِ حاشایی...
درون سوز و برون آرا ، زبان خاموش و دل گویا...
برون خاکسترِ سرد و ، درون آتش سراپایی...
سخن با من بگو تا من ، بگویم از چه غمگینی...
نظر بر من فِکن تا خود ، بدانی در چه رؤیایی...

معینی_کرمانشاهی#