2777

فاضل_نظری #

برای هشتگ "فاضل_نظری" 52 مورد یافت شد.

❤️ هوالحبیب


درختان را هنوز ای برف! شوق برگ و باری هست

زمستان گرچه طولانی ست، آخر نو بهاری هست


مرا در قلب خود کُشتی و از دنیای خود راندی

گمان می کردم ای بی رحم بین ما قراری هست


تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو

ولی ای بی وفا از بی وفا هم انتظاری هست


چو در قلب تو می تازند بعد از من رقیبانم

به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست


اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشی

بدان ای رود! در پایان راهت آبشاری هست


#فاضل_نظری


تمایل داشتید، چند بیت شعر ارسال کنید.🌱

دلواپس گذشته مباش و غمت مباد

من سال هاست هیچ نمی آورم به یاد


بی اعتنا شدم به جهان بی تو آنچنان

کز دیدن تو نیز، نه غمگین شوم نه شاد


من داستان آن گل سرخم که عاقبت

دلسوزی نسیم ، سرش را به باد داد


گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن

نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد


این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست

خیر شما رسیده به ما ، مرحمت زیاد


#فاضل_نظری

فاضل_نظری#   :) 

برای آرزو های محال خویش میگریم

اگر اشکی نماند در خیال خویش میگریم

شب دل کندنت میپرسم ایا باز میگردی؟

جوابت هر چه باشد بر سوال خویش میگریم

نمیدانم چرا اما به قدری دوستت دارم

که از بی چارگی گاهی به حال خویش میگریم

اگر جنگیده بودم لاقل حسرت نمیخوردم

ولی من بر شکست بی جدال خویش میگریم

نمیگریم برای عمر از کف رفته ام

اما برای آرزو های محال خویش میگریم

غمخوار من به خانه غم ها خوش آمدی

با من به جمع مردم تنها خوش آمدی


بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

می بینمت برای تماشا خوش آمدی


راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من، به اخرین شب دنیا خوش آمدی


پایان ماجرای من و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی


با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی


ای عشق ای عزیزترین میمهان عمر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی


فاضل_نظری#  

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟


دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست

به زبان آورم ان را که تمنا دارم


چیستم؟! خاطره‌ی زخم فراموش شده

لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم


با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وا دارم؟


چیزی از عمر نمانده ست ولی می خواهم

خانه ای را که فرو ریخته بر پا دارم


فاضل_نظری#  

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت


تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم

که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت


منم! خلیفه‌ی تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای که از آغاز تاج و تخت نداشت


تفاوت من و اصحاب کهف در این بود

که سکه های من از ابتدا رواج نداشت


نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه! که به گشتن هم احتیاج نداشت


فاضل_نظری#  

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت

زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت


چشمم افتاد به چشم تو، ولی خیره نماند

شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت


جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من

مثل فواره سر گریه به دامان‌ نگرفت


دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی

قصه‌ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت


هر چه در تجربه عشق سرم خورد به سنگ

هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت


مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است

قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت


فاضل_نظری#  

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

زانو درد

s_rojin | 8 دقیقه پیش
پربازدیدترین تاپیک های امروز