
روایتهای خواندنی از یک پرستار بخش زنان و زایمان
نی نی سایت: یک سال دیگر بازنشسته میشود اما از حالا غمگین است. «اگر یک روز صدای گریه این بچهها را نشنوم انگار یک چیزی گم کردهام. هر روز قبل از اینکه کارم را شروع کنم میآیم اینجا نگاهشان میکنم و میروم دلم برای این همه زندگی تنگ میشود». مریم .د. سالها پرستار بخش نوزادان بوده اما حالا در بخش زنان و زایمان مسئولیت دیگری دارد.دلش اینجاست و معتقد است اگر بازنشسته شود حتما هفتهای یک بار به نوزادانش سر میزند:« انگار همه اینها بچههای خودم هستند.» به بهانه روز پرستار با یک پرستار با تجربه بخش زنان و زایمان گفت وگو کرده ایم تا از خاطرات و روزهای خوب این کار بگوید.
راننده تاکسی
بعضی از خانواده ها خیلی ذوق و شوق دارند دسته جمعی به بیمارستان میآیند و تا نوزاد را نبینند هم از بیمارستان بیرون نمیروند. چند سال پیش یکی از این خانوادههای پر جمعیت پشت در اتاق نوزدان جمع شده بودند و بالا و پایین میپریدند و اصرار میکردند که نوزاد را ببینند. پدر نوزاد خیلی بیقرار بود و مدام بالا و پایین میپرید. نوزادشان را به آغوش گرفتم و پدر بی قرار را صدا کردم تا فرزندش را ببیند. صدایش کردم:«بفرمایید. اینم پسرتون.مرد با ذوق و شوق جلو آمد. میخندید با صدای بلند گفت:«وای خیلی قشنگه ولی من. من که باباش نیستم من راننده تاکسیام».راننده تاکسی از پدر بچه بیشتر ذوق میکرد. گویا به پدر بچه زنگ زده بودند و پدر با عجله راهی بیمارستان شده بود و کیف پولش را جا گذاشته بود و از راننده تاکسی خواسته بود بیرون بماند تا برود و کرایه را بیاورد اما راننده تاکسی تحمل نکرده بود و با پدر به بخش نوزادان آمده بود و از همه بیشتر خوشحالی میکرد.
یرقان و عرق بیدمشک
زردی بیماری مخصوص نوزادان است به خصوص نوزادان پسر. بیماری که با چند روز در دستگاه ماندن و تمهیدات پزشکی برطرف میشود اما واکنش خانوادهها با پذیرش این موضوع متفاوت است. حدود ده سال پیش وقتی هنوز در بخش نوزادان کار میکردم یک نوزادی داشتیم که زردی داشت و باید یکی دو روز در بخش میماند. مادر و پدر نوزاد با ماندن نوزاد در دستگاه موافق بودند اما مادربزرگ پدری نوزاد معتقد بود این کارها سوسول بازی است و ادای پدر ومادرهای جدید است. هر روز میآمد پشت بخش نوزادان و میگفت نوهام را بدهید میخواهم بروم. بالاخره بعد از کلی سر وکله زدن بالاخره قبول کرد که نوزاد در دستگاه حال و روزش خوب است اما هر روز با یک شیشه عرق بیدمشک مینشست پشت بخش و به پرستارها التماس میکرد نوزادش را با عرق بیدمشک بشویند. نوهاش شش روز توی دستگاه بود و هر روز با کلی عرق بید مشک مینشست پشت در بخش. میگفت روزی سه بار با عرق بید مشک بدنش را بشویند همه چیز حل است. میگفت من کلی بچه و نوه بزرگ کردهام و خیلی هم تجربه دارم. شاید باورتان نشود مادر بزرگ یکبار کلی گریه کرده بود و خودش را رسانده بود به اتاق نوزادان اگر چند ثانیه دیرتر میرسیدیم نوزاد را با عرق بیدمشک حمام کرده بود که خدا را شکر رسیدیم و بیدمشکها را از دستش گرفتیم. اگر میخواهید بدانید سرنوشت آن همه عرق بید مشک چه شد باید بگویم روزی که نوزاد مرخص شد مادربزرگ هم عرق بیدمشکها را بین پرستارها وخدمه و کارکنان بیمارستان تقسیم کرد من تا چند وقت عرق بید مشک داشتم.زایمان آمبولانسی
من تا آن روز هیچ وقت تجربه زایمان اورژانسی نداشتم. همیشه در اتاق عمل کنار دست پزشکان بودم و همه چیز سرجایش بود تا اینکه اعلام کردند یک زایمان اورژانسی داریم. مادر توی آمبولانس و در حیاط بیمارستان بود. نوزاد در حال به دنیا آمدن بود به همین دلیل نمیشد مادر را به بخش منتقل کنیم. با تیم پرستاری و تجهیزات و پزشک اورژانس به حیاط دویدیم. سر بچه بیرون آمده بود هیچ کاری نمیتوانستیم انجام بدهیم همان جا اعلام موقعیت اضطراری کردیم و حیاط بیمارستان شلوغ بود اما خانمها خیلی خودجوش دور آمبولانس چادر گرفتند و بعد از چند دقیقه هم نوزاد به دنیا آمد. خیلی روز زیبایی بود. بهار بود و باد و باران ناگهانی. اولین قطره باران افتاد روی صورت نوزاد. دختر بود اسمش را باران گذاشتند. مادر توی بخش زایمان حالش خوب بود. دخترش را که به آغوش گرفت از پنجره اتاق من و مادر و باران رنگین کمان را تماشا کردیم.
چه جالب....از این اتفاقا خیلی تو بیمارستانا میفته چون هر مدل آدمی با بیمارستانها سر و کار دارن خخخخخخ😊😊😊😊