بهارسردبارانی
عضویت :
1401/10/23
زن
24 سال
درج نشده است
برات مینویسم که فراموش نکنم تو بامن چه کردی عاشقش شدم عاشق اون چشمای یشمیش که با کتش ست بود اون ریش جوگندمی مرتبش وقتی اونم لبخندشو زد فهمیدم اونم خاطرمو میخوادمن جنوب اون شمال،تو کوه آرامشم بودی چرا کنارت الان اینقدر میترسم؟چی شد چشم یشمی من😔🌱 دلتنگتم مامان،تو این مسیر فقط به من و تو داره ظلم میشه مامان دیدی همه میگفتن این دخترت مثل تو آروم و مظلومه بختمون هم مثل هم شد)(۲۶ اردیبهشت بعد از ۱۰ماه صداتو شنیدم بار دوم هم همینجا میام ثبتش میکنم اینای که تاپیک ترسناک میزنید تا حالا ترس رو تو روز عادی تجربه کردی؟تاحالا تو روز عادی جوری لرزیدی که انگار برف باریده و تو کاپشن نپوشیدی؟دنباله راه فرار بودی ولی در باز بود و نرفتی؟پس هنوز نمیتونی قضاوتم کنی چرا از تاپیکی که خوشت نمیاد اصرار داری باشی؟گزارش میزنی قضاوت میکنی توهین میکنی بحث میکنی نفرین میکنی؟خب چرا نمیری؟اگه بنظرت مسخرس این شکلک بفرست 😁و برو!!!اگه فکر میکنی دروغه اونو بصورت یک داستان کوتاه یا یک رمان بلند بخون ولی خودت و روحت رو خسته نکن(تیکربارداری که خاتمه یافت)