2777
2789


سلام من لیلام چهل و دوسالمه،پانزده سالم بود که مادرم پاشو کرد تو یه کفش که زن پسرخالم بشم،منم به درس و مشق علاقه داشتم ولی مگه میشد اونزمان رو حرف پدرمادر حرف زد مجبور شدم قبول کنم زن پسرخالم شدم خالم اینا شهرستان زندگی میکردن اما گفته بودن برام نزدیک مامانم خونه اجاره میکنن همینکارم کردن. مصطفی مدرک تحصیلیش سیکل بود،رفت تو یه شرکت راننده شد،اونموقع پیکان جوانان داشت راننده رئیس شرکتشون شد اخلاقش بد نبود اگر سر به سرش نمیزاشتم باهام کار نداشت یه سالی بدون هیچ مشکلی کنار هم زندگی کردیم تااینکه خالم تصمیم گرفت ازشهرستان بیاد نزدیک ما خونه بگیره اولش خوشحال شدم چون از بچگی خالمو دوست داشتم اونم اخلاقش باهام خوب بود اومدن دوتا کوچه بالاتر از خونه ما خونه گرفتن دو سه هفته اول خیلی خوب بود برامون تازگی داشت هرشب یا اونا میومدن خونه ما یا ما میرفتیم اونجا یه ماهی که گذشت یه روز سرزده اومد خونمون منم دوروزی بود مریض بودم اصلا به زندگی نرسیده بودم گردگیری و جارو نکرده بودم تا اومد یه دوری تو خونه زد بعد رفت جلوی آینه شمعدون وایساد،یه دست روی آینه کشید گفت:لیلا این چه زندگی ایه؟ خاک رو همه وسایلات نشسته چرا تمیز نمیکنی؟ منم بچه سن بودم خجالتی هم بودم زود رفتم دستمال برداشتم کلی عذرخواهی کردم شروع کردم به تمیزکاری گفت تو این یه سال حتما اینجوری پسرمو نگه داشتی حتما تا الان تنگی نفس گرفته ازبس خاک خورده بازم من کلی معذرت خواهی کردم کلی خجالت کشیدم گردگیریم که تموم شد رفتم شروع کردم به غذا درست کردن دوباره یکم غر زدو رفت منم خودمو لعنت فرستادم که چرا اومده خاک تو خونم دیده از فردا هرشب قبل خواب خونه رو گردگیری میکردم تا نکنه صبح سرزده بیاد خونمو کثیف ببینه. دوباره دوروز بعد سرزده اومد رفت انگشتشو اینور اونور کشید دید خبری از خاک نیست گفت لیلا شنیدم میخواید امشب برید مهمونی خونه عمه بابات گفتم آره خاله میخوایم بریم اونجا چطور؟اخماش رفت توهم گفت نه نرید من اصلا از این زنه خوشم نمیاد خیلی فیس و افاده داره نمیخواد برید نمیدونستم چی بگم گفتم نمیدونم آخه مصطفی بهشون قول داده اگر نریم زشته گفت مصطفی بیخود کرده قول داده من میگم نرید بگو چشم خودمم به مصطفی میگم نگران نباش گفتم چشم نمیریم نشست تا مصطفی اومد مصطفی گفت:لیلا پس چرا اماده نشدی؟مگه مهمونی دعوت نیستیم؟مادرش گفت:نه من به لیلاهم گفتم به توام میگم،حق ندارید برید اونجا من از اون زن بدم میاد افاده ایه مصطفی گفت نمیشه که ما بهشون قول دادیم حتما تدارک دیدن اگر نریم زشته.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

لباس دانشگاه

yekta737 | 45 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز