از مامانم دو هفته است جدا شدند....می دونم بابام تنها نمیمونه..هر روز استرس دارم بابام ازدواج کنه...هر روز فکر می کنم که کی تو فامیل مناسبه که بیاد با ما زندگی کنه..امسال کنکوری ام این فکرا نمیزاره درس بخونم
دلم برا مامانم تنگه...
از آینده می ترسم..شبا از خواب می پرم...دلهره دارم..این جور وقتا مامانم می اومد تو اتاقم و شب تو اتاق من میخوابید...
خسته ام..انگار پاهام توان راه رفتن نداره..