ما تازه عقد كرديم هر شب دلش ميخواد خونه ما باشه انقدر من بهش اصرار ميكنم بريم خونتون هي بهونه مياره هفته اي يه بار بزور ميريم اونجا
بعد خواهرش و باباش از چشم من ميبينن ميگن تو دوست نداري بياي خونمون ما دلمون براتون تنگ ميشه
حتي وقتايي ك شيفت شبه منم صبحا سركارم خونه نيستم مياد خونه ما پدر و مادرم اذيت ميشن
بارها غير مستقيم بهش گفتم حاليش نميشه
بنظرتون چي بگم بهش حداقل من نيستم نياد خونه ما