چن روز پیش ب خاطر یه مساله مالی گذر همسرم ب دادگستری افتاده بود...برام تعریف کرد ....
از فرمی باید کپی میگرفتم
طبقه همکف
هنوز باز نبود..جلو درش منتظر بودم
پیرمرد و پیرزن فرتوت و ساده ای ب همراه یه پسر بچه ۶،۷ساله وارد دادگستری شدن
ب سختی راه میرفتن...پیرمرد خیلی سفت دست پسر بچه رو گرفته بود که شیطونی نکنه و دور نشه...پایی نداشت که پا ب پای بچه باشه...پسر بچه خیلی شیرین و مودب بود
پیرزن ب سختی نزدیک اومد و پشت سرم وایساد..چن دقیقه بعد پرسید اقا باید اینجا وایسیم؟
گفتم کارتون چیه حاج خانم
گف برا حضانت بچه اومدیم
دلم ب معنی واقعی کباب شد
برا سادگی این پدر بزرگ و مادر بزرگ
برا معصومیت و مظلومیت و بلاتکلیفی اون طفلک
گفتم از نگهبانی بپرسین من نمیدونم کجا باید برید....
پشت این سرنوشت چه ماجرایی بود یا پدر و مادر بچه کجا بودن خدا میدونست ولی از اون روزی ک همسرم این ماجرا رو برام تعریف کرده بی اختیار برای آینده ش دلنگران شدم
چن سال یا چن ماه دیگه اون دست پر از چروک و لرزش قراره اونجوری محکم دست پسر بچه رو بگیره و هواشو داشته باشه...
از اون روز یه گوشه از مغزم یه پرونده باز و پا در هوا هس که کلافه ام کرده
مث فیلمایی ک پایانشون بازه و تهش روحم از دیدنشون اقناع نمیشه و هی علامت سوال دور سرم میچرخه
این جور فیلما هیچوقت بهم مزه نمیده و حالمو بد میکنه
دوس دارم تموم بچه هایی ک مامان ندارن با تموم جونم بغل کنم و بگم عب نداره من مامانتم
برا من ناز کن لوس سو گریه کن بخند توی بغل من بخواب
چقد دنیا بی رحم و نامرده