ظهری رسید خونه ناهار گذاشته بودم تا رسید گفت خونه نامانم بودم یدونه املت گذاشته بود که نگوووو واقعا دستپخت داره.
بعد ناهارو آوردم یه دعوای بزرگ راه انداخت که این چیه گذاشتی مزه آب میده تو توی این خونه به من غذای درست حسابی نمیدی.منم گفتم خب همون خونه مامانت میخوردی بعد شروع کرد بد و بیراه گفتن.
خلاصه گذشتو منم کش ندادم چون عصبیه و و کش میدادم پای بقیه رو میکشید وسط.
الان کتری رو گذاشتم بجوشه با غیظ میگه چرا گازو اصراف میکنی همممه چیزو باید من بهت بگم؟بچه ها باز کوتاه اومدم اومده سرش از ظهر که رفته خونه ننش نمیدونم چی ب خوردش داده.اینم بگم اهل طلیمه مامان جادوگرش حالم خیلی خرابه ۶ ماه بود دعوا نداشتیم ما