من به یه چیزایی اعتقاد داشتم و هرچیزی خلافش میشد یا صحبت یا رفتار میشد جبهه میگرفتم عصبی میشدم لجبازی می کردم
مثلا قبلا باور داشتم که هرکی دروغ بگه غیرقابل بخشش و ازون ادما به شدت متنفر میشدم بعد فهمیدم خودم هم دروغ میگم شاید دروغ گنده نه اما مثلا یکی میگفت حالت خوب به دروغ میگفتم اره
دروغ دروغ منی که خودم دروغ میگم چطور از ادما انتظار داشتم قدیسه باشن
یا قبلا باور داشتم که اگر به ادم ها محبت داشته باشیم اون فرد بهمون ظلم نمیکنه فهمیدم هیچ قانون و تاریخی نیس که اینو بگه
یا باور داشتم ادم های نزدیک زندگیم باید بهم کمک کنند و ازشون توقع داشتم اما بعد فهمیدم توقع حتی از مادر هم بیجاست هرکس کمک میکنه لطف نه وظیفه!!!
لپ کلام بگم فهمیدم به هرچیزی که اعتقاد دارم لزوما درست نیست و میتونه در اینده ثابت بشه که اشتباه بوده