بچه بودم
خیلی ساده و مهربون بودم
معلم پیش دبستانیمو واقعا از ته قلبم خالصانه دوسش داشتم واسه همین هر روز دوست داشتم بهش هدیه بدم هر روز مهرهای خونمونو کادو میکردم و میبردم براش.
یک روز یهو با شادی زیاد گقتم یک هدیه خاص اوردم گفت چی؟ رفتم بازم مهر اوردم.
همونا که تو سجاده خونمون بود هر روز میبردم
اخه ما مهر و سجاده زیاد داریم.
بعدها فهمیدم این احساس یک طرفه بوده