مامانم بود منم بهش از ته دلم اعتماد داشتم بعد ۳ روز گریه و زاری قبول کردم بیاد
از ی شهر دیگه ۱۲ ساعت راهش بود
مامانم گفته بود مهمونه میاد خونمون نمیاد خواستگاری
قرار بود من انروز برم خونه دوستم تا نبینمش
اما مامانم جوری تنظیم کرد ک قبل از دراومدن من از خونه اون رسید!
موندم تو اتاقم یکی دوساعت بیرون نیومدم
تا مامانم زنگ زد خالم اومد
خالمم از هیچی خبر نداشت مامانم بهش نگفته بود مرده متاهله
انقد باهام حرف زد گف قیافش خیلی خوبه موقعیتش عالیه پولداره برو ببینش