پدر مادرم خاستم بگم خسته شدم هر شب با استرس خابیدن
نصف شب با استرس بیدار شدن و اطرافم رو با ترس نگاه کردن و دوباره خابیدن
خستم از کابوس های هر شب
خستم از استرس اینکه صبح با چه افکار منفی بیدار میشی و بدون هیچ دلیلی اوله صبح تصمیمایه شومت رو ب من میگی
هدف همه کارهات ، بی آبرو کردن منه
خسته شدم وقتی میبینی یکی داره ب من احترام میذاره ، یهو جلوش داد و توهین میزنی تا لهم کنی
خسته شدم هر ثانیه پدر مادرم به من به تهمت و دروغ میگن ج**نده فاحشه و فحشایه جنسی میدن
ب خداااااااااااااااااااا خسسسسته شددددددم
همه خاسته من از زندگی فقط آررررااامشششششه
چی خاااااستم مگه ؟؟؟؟
تو چی میخاییی؟ اگه من رو به عنوان فرزندت میخایی ، پس به من عشق بورز محبت کن ،
اگه از من متنفری ، پس چرا وقتی که رفتم خونه گرفتم برا اینکه مستقل باشم ، پاشدی رفتی وسط سره کارم ، مثل گداها رو زمین نشستی و اروده و گریه میزدی و به همکارام میگفتی هرجا دخترمو دیدین بگین برگرده خونه
چرا من باید درگیر پدر مادری باشم که بیماری اعصاب روان دارن ولی قبول ب درمان نیستن
در یک ساعت ، سه تا تغییر موده داره
میخنده یهو گریه میکنه یهو جیغ میکشه یهو فحش ناموسی میده و تا مرز کشت**نت کتکت میزنه و حتی نقشه قت*لت هم میشینه تو ذهنش میکشه
خدایا خیلی در حقم کم کاری کردی
ا