بگم ....خواب دیدم توی خونمون پر از مهمونه و شلوغه همه دراز کشیدن خوابیدن بعد خالم دراز کشیده بود بهم گفت خواستگار اومده برات گفتم کو گفت اون خواهرش بعد اسمشم گفت از مامانم وقتی بیدار شدم چون همشهری مامان اینا بود گفتم مامان این آقا پسر داره گفت آره خیلی داره گفتم ازدواج نکردن گفت آره شاید گفت آدم خوبیم بوده طرف خودش فوت کرده ولی پسر داره یعنی پسر طرف وجود داره اون پسرش اومده بود خواستگاری بعد تو خواب بزور با من چیز کرد بعد از خونمون ی چیزی دزدید ولی من هی میگفتم نکن چکاربه گوش نکرد رفت مغازه شون بعد منم رفتم اونجا دیدم اون هست فرار کردم ازش افتاد دنبالم هی بهم شلیک میکرد و گلوله میزد و تو ی روز بارونی آخر از دستش خلاص شدم بیدار شدم