الان میخواستم برم بیرون حوصلم خیلی سر رفته بود
کسی هم نبود باهم بریم بیرون
گفتم برم یکم بشینم تو پارک حال و هوام عوض شه
پوشیدم اومدم برم
بابام داد زد سرم که کدوم پدرسگی ساعت 5 میخواد بره بیرون که داری میری تو
داد و بیداد سرم
که میخوای بری تو خیابون ول شی که چی
منم گریم گرفت اومدم تو اتاقم درو قفل
کردم این چه زندگی عنیه آخه