سلام
من 5 ساله ازدواج کردم و یه پسر 10 ماهه دارم
پدرشوهرم با مادرشوهرم مشکل داشت ویه 7 ماهی میشه رفتش
شوهرم چون تک پسره خرج مامانشو و خواهرشو میده
دوتا خواهر دیگه هم داره که ازدواج کردن
خونش هم که کاروانسراس
چون مادرشو(مامانبزرگ شوهرم) رو جمع میکنه همیشه خونشون شلوغه
خواهر برادرای خودش نباشن دختراش هستنو برعکس
کلا شلوغه
خونشونم نزدیک خونه ی ما هس
و از بد روزگار مامانم اینا شهرستانن و من تنهام مشهد
از اول عقد با من خیلی بد رفتار میکردن
کلا از همونجا بدم اومد ازشون
حالا یا تفاوت فرهنگ بود یا بدجنسی کلا بدم میومد ازشون
اما تو دلم بود و اصلا به روی خودم نیاوردم
حامله شدم بهتر شد
وقتی هم شوهرش رفت که کلا خوب شد اما با سیاست
مبل 45 تومنی خرید تو اوج بی گولی هیچی نگفتم البته غر میزدم به شوهرم اما میگفت مشکلی داری به خودشون بگو
خداییش شوهرم برام چیزی کم نمیذاره
اما دیگه نمیرم میلیونی خرج کنم چون زیاد اهل خرج کردن نیستم اخه دلم نمیاد
باز الان میگه پام درد میکنه میخاد بره میز ناهار خوری بخره
بخدا اگه مکار نباشن و مثل خودم صاف و ساده باشن مشکلی ندارم و برن خرج کنن
اما اون روز شوهرم میخاسته شبرخشک بگیره جلو مامانش گفته برم یه سه چارتا بگیرم اونم گفته شیرخشک دیگه نمیخاد رایان غذا خور شده
شوهرم به من گفت امروز اما چون مامانم اینا پیشم بودن نتونستم چیزی بگم
اخه نوه دختریش 1سال و نیمشه هنو شیرخشک میخوره اما برلی بچه من که 10 ماهشه بسه
انقدر اعصابم خورده که به خوردن بچه منم کار دارن
همشون 6 متر زبون دارن و من جرات دهن به دهن شدن باهاشونو ندارم
اخه مامانمم بی زبونه و منم مثل خودش و فقط خودمو میخورم
الان جواب این رو چی بدم من
چیکار کنم باهاش