2777
2789
عنوان

خاطرات بارداری و زایمان اولم

983 بازدید | 21 پست

سلام دوستان. الان 23سالمه مامان دوتاپسر بچم یکی 5سال وهفت ماه و یکی دوسال وپنج ماه. این داستان خاطرات بارداری و زایمانمه وقتی که خودمم بچه بودم و اطلاعی نداشتم. اگه دوست داشتین خاطرات بارداری وزایمان بچه دومم مینویسم 🤗

من فقط 15سالم بود که ازدواج کردم اونم بخاطر اینکه شوهرم عاشقم شده بود. یک سال و سه ماه از ازتاریخ عروسیم میگذشت که نمیدونم چیشد تصمیم گرفتم بچه دار بشم بدون اینکه کوچیکترین اطلاعی درمورد اقدام وتخمک گزاری و بارداری و... داشته باشم. آزمایشای قبل بارداری و دادم وپرونده تشکیل دادم تو مرکزبهداشت. ماه اول اقدام غافل ازاینکه باید تو دوران تخمک گزاری اقدام کرد و من نمیدونستم و بعد تخمک گزاری اقدام کردیم گذشت و من منتظر پریودی بودم که دیدم دقیقا یه هفته جلو انداختم. انقد گرررریه کردم میگفتم من نازام لابد 😆. ماه دومم حس کردم زیرشکمم ورم کرده و درد داره رفتم معاینه شدم و گفت عفونت داری اونماهم دارومصرف میکردمو وگفتم من نازام من حتما میرم پیش دکتر یه شهردیگه😭😪

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

ماه دوم بعد ازپاک شدنم گفتم خوبه بزنم گوگل ببینم چی میگه باید چیکارکرد. که باکیت تخمک گزاری اشناشدم😃ورفتم ازداروخونه گرفتم چندتا و از همون روزای اول دوره م شروع کردم زدن وهرسری منفی بود تا روز نهم دیدم هاله انداخته انقده ذوق کردم 🤩بعد خونده بودم که باید دوتاخط پررنگ باشه وروز دهم من نتونستم برم کیت بگیرم شوهرمم روش نمیشد مجبورا ب مامانم اینا ک قراربودشام بیان خونمون گفتم برام خرید اورد چندتا و تامامانم رسید اول رفتم کیت امتحان کردم دیدم ای دل غافل دوتاااس حتی نشون مامانمم دادم. اونموقع خواهر برادرم کوچیک بودن هرموقع میومدن میخاستن شب بمونن ولی اونشب مامانم فهمید که باید برداره بچه هاروببره. اونشب اقدام کردیم و دقیقا از روز دهم تا چهاردهمم کیت کامل پررنگ بود و بعد کم کم یه خط شد. 

و اما منه عجول بچه که خودمم بچه بودم یه شب که شوهرم سرماخورده بود رفتیم درمانگاه من رفتم داروهاشو بخرم گفتم خوبه دوتا بی بی چکم بگیرم😑وگرفتم و صبح زود رفتم دسشویی زدم و گرفتم خوابیدم گفتم بعد نگاش کنم (روز 20پریودیم بود یعنی فقط 7روز از تاریخ تخمک گزاریم میگذشت وخیلی مونده بود ب پری) بعد که بیدارشدیم نگاش کردم دیدم دوتاااس و یکیش کمرنگ دستام میلرزید و ذوق میکردم ونشون شوهرم دادم واونم باورش نمیشد میگفت غیرممکنه😐به مامانمم زنگ زدم گفتم اونم گفت برو بابا تو خیلی مونده به پریودیت واول نشانه حاملگی پریودنشدنه. گفتم نه من حاملم میدونم خودم و رفتم ازمایش دادم و مثبت بود ولی بتای مشکوک. مسئول ازمایشگاه گفت چندروزه عقب انداختی الکی گفتم 4روز گفت خانم پس بارداری موفقی نیس منتظر باش با پریودی دفع بشه. ولی من ک خودم میدونستم زود زدم و هنوز وقت دارم. گفت برو ده روزدیگه دوباره تکرار کن اگ پریودنشدی

تااینکه ده روز گذشت هرروز خودما چک میکردم ببینم پریودمیشم یا نه و خبری نبود ولی هنوزم عقب ننداخته بودم و روزی که تاریخ پریودم بود یعنی دقیقا باید 23میشدم. صبحش ب شوهرم گفتم منو ببره ازمایش اونم تو راه بم گفت جوابش هرچی بود زنگ نزنیا تا شب ک اومدم  رفتم ازمایش دادم و بتام اومده بالا و چقدد خوشحال شدم و رفتم خونه بابام اینا که مامانمو بابام هردو گریه افتادن نه از روی خوشحالی ازاینکه من دیگه دختر کوچولوشون نبودم😔و میگفتن زمان چقد زودگذشت. خلاصه اینکه شوهرم شب اومد واز تو نگاهم خوند جواب چی بوده و هول هولی از مامانم اینا خدافظی کردیم دقیق سرکوچشون بودیم که گفتم مثبت بود یهو پشت فرمون بوس بارونم کرد🤩😍(یادش بخیر) 

چندروز بعدش تولد شوهرم بود ومنی ک اهل سوپرایز واینحرفا نیستم زنگ زدم مادرشوهرم اینا وهمه ی برادراشوهرم که ماشالا تعدادشونم زیاده وهمه رو دعوت کردم به صرف تولد وشام و شوهرمو سوپرایزکردم وبه خانوادشم گفتم. اونام بعضیاشون خوشحال بعضیاشون از روحسادت هیچی نمیگفتن، 😏. هفته های اول بارداریم خیلی حالت پریودی داشتم جوری که هرثانیه میرفتم دسشویی میگفتم پریود شدم لابد. حساب کردم دقیقا روز 40بارداریم رفتم دکتر و دکترمم تو مطبش سونو داشت وگفت بخواب سونو کنم ببینم قلب داره یا نه. همه وجودم استرس بود پر از حسای مختلف بودم. خوابیدمو و دیدم این موجود کوچولو که دست وپاش به اندازه ی یه جوانه بود کاملا مشخص داره تالاپ تالاپ قلبش میزنه وهمه ی دنیای منه😍اصلا هم ویار نداشتم اصلا بالا نمیوردم واین خیلی خوب بود بعدا خیلی هوس شیرینی میکردم و خوشگل ترشده بودم پوستم روشن بود و همه هم میگفتن بچت دختره و منی که اصلااا ذره ای به دختر یا پسر بودنش فکرنمیکردم 

به گفته ی دکترم هفته ی 11و 6روز رفتم غربالگری و دکترسونو گفت همه چی خوبه خداروشکر و من نپرسیدم بچه چی میتونه احتمالا باشه. من تو ایام عید اونموقع هفته های 14و اونورا بودم که رفتیم تفریح دیدم دلم حالت پریودی دردمیکنه و اک های قهوه ای میدیدم و ایام تعطیلات بود و دکتراهم نبودن. صبرکردم تا روز 14فروردین و سریع خودمو رسوندم پیش دکترم 15هفته و3روز بودم گفت سریع برو سونو هم موقعیتش دیده بشه هم جنسیتش. انقد میترسیدم سریع به شوهرم گفتم و اونم گفت من دل ندارم بیام سونو بامامانت برو من بیرون تاب میخورم تا بیای. و با بابام رفتن تو شهر منو مامانم هم رفتیم سونو. تا دستگاهو گزاشت شاید یه دقیقه نبود گفت پسره دیدم چشای مامانم برق زد ولی دکتر گفت موقعیتش اصلا خوب نیس شاید سقط بشه سریع برو دکتر برات نامه بستری و سرکلاژ بنویسه. همونجا مامانم زنگ زد شوهرم گفت بچه پسره اونم از کجا تا کجا ازخوشحالی دوییده بود ولی ناراحت بودیم ازاینکه باید بستری میشدم 

بستری شدمو و سرکلاژم کردن سریع و نباید راه میرفتم وکاری میکردم. دوهفته کامل خوابیدم ولی بعد کم کم پاشدم وکارامو خودم میکردم. همه چیز خوب پیش میرفت و تو سونوی اخرم معلوم شد باید طبیعی زایمان کنم و لگن وهمه چیزم اوکی بود. یه روز که داشتم برمیگشتم خونمون حس کردم خیلیییی کم درد دارم. خب اطلاعیم نداشتم نمیدونستم اینا درد نیس و دیدم که ترشحات ژله ای رنگ سفت ازم میاد به منشی دکترم گفتم گفت سریع بیا مطب معاینه بشی رفتم و دکتر که معاینه کرد گفت دهانه رحمت یه سانته. (تو هفته ی38تو مطب دکتر دکترم نخ سرکلاژو باز کرد و گفت یه سانتی) و گفت کیسه آبته ولی اشتباه کرده بود گفت برو بیمارستان سریع بخش زایمان. رفتم بستری شدم با هر دلهره ای بود و ثانیه ب ثانیه معاینه میکردن و امپول به زور بم میزدن ولی دریغ از نیم سانت بازشدن یا یه کوچولو درد فقط با معاینه اذیتم میکردن و حرکات بچمم کم شده بود چون 48ساعت زیر امپول فشار بودم و کیسه ابمم پاره نشده بود والکی بستری بودم. شوهرم میومد دم در لیبر صدام کرد گریه کردیم دست کشید توسرم ولی بغض امان نمیداد یه کلمه حرف بزنیم

دکتر که دید حرکات بچه کم شده وخبری ازدرد نیس انتقالم داد تو بخش منم تااومدم تو بخش ودکترم رفت رضایت دادم و رفتم خونه گفتم میرم راه میرم ماما همراه میگیرم. اومدیم خونه مامانم اینا و راه میرفتم وخبری نبود تااینکه داشتم ناهار میخوردم یه دفعه حس کردم یچیزی تو دلم ترکید پاشدم سرپا دیدم شلوارم خیس شد پاهام خیس شد ولی ترسیدم ب مامانم بگم گفتم باز میبرنم بیمارستان اونجا هی معاینه میکنن. گفتم دراز بکشم خوب میشم😆تا اینکه مامانم که قسمت پایینترازمن خوابیده بود دیدم که من لباسم خیسه خیس گفتم کیسه ت تازه پاره شده بدو بریم بیمارستان ومجبورا رفتم ولی اینسری رفتم یه بیمارستان دیگ. دوباره روز از نو روزی ازنو. هی اومدن پنج دیقه یه بار معاینه کردم وخبری نبود ومن فقط ازم آب میرفتم جوری پوست پاهام تو دمپایی چروک شده بود. 18ساعت ازپاره شدن کیسه گذشت وقبول نمیکردن سزارینم کنن هرچی خانوادم گفتن پول میدیم فلان بهمان اصن انگار نه انگار میگفتن باید حتما طبیعی باشه. دیگه خسته شدم چشامو بستم و گفتم اصلا بمیرم بهتره و التماس خدا میکردم میگفتم بچمو ازتو گرفتم خودتم باید سالم تحویلم بدی

یه دفعه چشامو بازکردم یه دکترمهربون گفت بزار معایت کنم مثی که میگن تو الان نزدیک یه هفتس تو لیبری.(48ساعت اون بیمارستان بودم 48ساعتم این یکی بیمارستان هردوشم دولتی) معاینه کرد وگفت خانم تو اصلا بازنشدی همون یه سانتی واصلا سر بچه تو لگن نیومده تو تا ده روز دیگه ام نمیزایی. منو میگی پکیدم ب گریه گفتم پس که غلطی کنم گفت همبن الان سزارین اورژانسی دیگه اشک بود که واینمیستاد همینجور گریه زاری دکتر گفت نکنه میترسی گفتم نه ازخوشحالیمه اینجا خیلی زجرم دادن. گوشیم پیشم بود زنگ زدم مامانم گفتم دارن میارنم سزارین. مامانم بابام شوهرم که دل تو دلشون نبود چقد گریه کرده بودن خیلی خوشحال شدن. سوند وصل کردن ولی دردم نیومد و نشوندنم رو ولیچر و رفتم اتاق عمل. بی حسی ازکمر شدم هی میگفتم دکتر من میترسم بی حس نشم میگفت اگه راست میگی شصت پاتو تکون بده دیدم نه بابا انگار یه وزنه صدکیلویی رومه. ساعت 2وچهل پنج دیقه بعدازظهربود که شروع کردن به عمل وصدای دعای عرفه پیچیده بود تو سالن من صلوات میگفتم یهو دیدم صدای بچه میاد گفتم بجز من مگه کسیم اینجا داره زایمان میشه گفت بچه خودته😍😍چقدم زرنگ وشیطونه ولی آبش که خیلی وقته رفته پوستش چروک شده

نمیدونم چرا تماس بدنی ندادن بچه رو باهام فقط دیدم بردنش تو این گاریا گفتم میشه بگیریش بالا ببینمش گرفتش بالا دیدم یه پسر بچه ی شیییطون که لگد میزد به گاری صداش میومد و البته زشت 😑اصلا ب خودم نرفته بود😆بچمو که دیدم کم کم بیهوش شدم و چشم باز کردم تو ریکاوری بودم. دم دراتاق عمل شوهرم وخواهرش منتظر بودن منم کم کم دردام شروع میشد چون بی حسی داشت خارج میشد. شوهرم دست میکشید تو سرم میگفت دیدی چقد زشت بود🤐هی باهام شوخی میکرد. بردنم تو بخش و من به قدری از درد جیغ میزدم که همه اومده بودم دم دراتاق ماببینن چیه و از گررررما داشتم میمردم. یه گرما و تب شدیدی داشتم که هیچ وقت تجربه نکردم. پرستار اومد و به زور چهارنفری(جاریم مادربزرگم خواهرشوهرم ویه پرستاردیگه) گرفتنم تا اومدن ماساژ شکنی دادن یه جیغی زدم که شاید صداش تا بیرون ازبیمارستانم رفت. وحشتناااااااک بودا😣بعدم بچه رو اوردن که شیر بدم. و پسرم انگار صدسال بود هیچی نخورده بود شروع کرد مک زدن خیلی سریع هم سینه رو گرفت. بعدشم که دیگ راه رفتنو وخلاصه بخیر وخوشی گذشت. 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  16 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  16 ساعت پیش