خانمها امروز زنگ زدن برامون مهمون میاد منم رفتم ببینم پسرم دم دره صداش کنم بره برام شیر بگیره رفتم دیدم پسر کوچیکم شلنگ دستشه گفتم داداشت کو گفت تو اون زمین خالیه منم رفتم صداش کردم یه پسر باهاش بود گفتم چکار میکنی اینجا گفت هیچی با دوستم اینجا نشستیم گفتم بوی دود میاد گفت ما اتیش روشن کردیم و خاموش کردیم بعد اومد تو نزدیکش شدم بوی سیگار میداد گفتم بیا جلو هو کن دیرم بوی سیگار میده دهنش .
گفتم سیگار کشیدی قسم خورد نه گفتم دروغ نگو دید عصبیم ترسید گفت پیداش کردم گفتم راستشو بگو گفت بخدا پیداش کردم گفتم الان زنگمیزنم بابات وینقدر قسممداد نگم
بعد پسرم از عموش خیییلی میترسه منم گفتم باشه نمیگم به عموت میگم گفتم برو مغازه الان زنگ میزنم عموت بعد افتاد دنبالم که غلط کردم تورو خدا نگو بهش هر چی تو بگی همونو میکنم گفتم نه فقط میگم بهش اون رفت زنگ زدم زن داداشم با گریه بهش گفتم چی شده گفت این بار نگو بهشون اگه بگی عصبی میشن یه سیلی بهش بزنن ترسش میریزه بازم تکرار میکنه منم نگفتم به نظرتون چکار کنم به شوهرم یا برادر شوهرم بگم؟