سلام دوستای خوبم.... من دارم میرم پیش امام رضا خیلی خوشحالم بعد سال ها من طلبید بقولی در پوستم نمیگنجم دارم مینویسم شاید دلم یکمی آروم بگیره ...
داستان اینه من خود واقعیم هستم نمیخوام هر کاری بقیه کردن منم تقلید کنم من ساده ام همون موقع میگم میخندم ولی شاید همون موقع هم گریه کنم دلمم زود میشکنه چرا آخه زود اشکام میاد چرا خودمو اذیت میکنم برای حرف بقیه
مادر آدم اینو بگه فوشم بده ناراحت نمیشه
چیو؟
میگم الان
مامان همسرم زنگ زده.... منم تو قطار... دو سه ساعته راه افتادیم.. میگه کاش زنگ میزدی به جاریت ناراحت میشه ازش حلالیت نگرفتی شاید التماس دعا داشته باشه حالا فکر نکنی من به خاطر این زنگ زدم؟!میگم مگه چیزی گفته؟ من لزومی ندیدم به کسی زنگ بزنم آهای من دارم میرم مشهد.میگه نه ولی آدم از نوع رفتارشون میفهمه . به درک به استغفرالله...
مگه من بچه ام بهم میگی چیکار کنم... حلالیته چی؟!
اصلا مگه برای مکه و کربلا رفتن حلایت و خدافظی نمیکردن؟! ...خلاصه لهن صدام ناخداگاه دلخور شد گفتم باشه و خدافظی کرد.
چرا خودتو بده میکنی اصلا آخه به تو چه اصلا. میخوان ناراحت بشن ازم میخوان نشن برای اهمیتی نداره کاری نکردم من خوبم من همینم ازین خاله زنک بازیام بلد نیستم و همیشه کار خودمو میکنم .بخدا خیلی عصبی شده بودم دست و پام میلرزید
میخوام زنگ نزنم اصلن شما بگین من چیکار کنم رسیدم حرم زنگ بزنم یا نه