تمام روز سعی میکنم قوی باشم و جلوی احساساتمو بگیرم ولی شب که میشه یاد هرزپریدناش و عوضی بازیاش میفتم قبلا نفرت بود الان تبدیل به غم شده برای خودم ناراحتم که چرا قسمتم اینجوری شد دوستام خوشبخت شدن ایشا...خوشبختر بشن ولی من چرا باید مهر جدایی بخوره پیشونیم برای خودم ناراحتم با وجود تمام تلاشی که برای حفظ زندگیم میکنم باز اینجوری میشه