یادمه وقتی ۸یا۹ سالم بود وقتی خواهرم قهر میکرد می رفت تو اتاق پدرم می رفت پیشش کلی نازشو می خرید کلی قربون صدقه اش می رفت میاوردش پیش خودش ولی من هر وقت قهر می کردم کلی انتظار می کشیدم یکی بیاد پیشم هیچ کس نمیومد حتی با صدای بلند گریه می کردم ولی هیچ کس توجه نمی کرد
همه بچگی شون دوران خوش زندگی شونه ولی برای من بر عکسه بچگیم پر از خاطرات نارحت کننده اس پراز کتک خوردن (جلو جمع و تو خونه ) جوری بود که وقتی هر وقت با بچه های عمو هام و بچه های عمه هام (تقریبا هم سنیم باهم )خونه مادربزرگم جمع می شدیم تا من شیطونی می کردم به من می گفتن پدرتو صدا می زنیم بیاد بزنتت حتی بزرگتر ها هم می گفتن هیچ وقت یادم نمی ره
یه بار به یه شدتی کتک خوردم که لبم پاره
یه بارم سیزده بدر کنار یه رودخونه بودیم با دختر عمه و دختر عموم رفتیم اب بازی کردیم همه مون خیس شدیم ولی فقط پدرمن اومد من زد
یه بار دیگه با دختر عمه ام روی حیاط خونه لی لی کشیدیم بابام اومد جلو همه زدتم که چرا حیاط خط خطی کردی در صورتی که خواهرم کلی حیاط خط خطی می کرد بهش هیچی نمی گفتن
یه بارم تو خونه رژ لب زدم بابام زدتم گفت بزرگ میشه عادت میکنه ۹ یا ۱۰ سالم بود
یه بارم بابام اومد جلو در مدرسه دنبالم رفته بودم نماز دیر کردم وقتی اومدم کلی سرم داد زد جلو بقیه پدرومادرا و دوستام (چندتا از دوستام تا چند وقت مسخره ام می کردن ) یادمه وقتی ۱۳ سالم بود رفتم خوابگاه مادرم بهم گفت تو این دوهفته ای که تو نبودی من مریضیم خوب شده ولی من از استرس و نگرانی مریضی مادرم اونجا نتونستم بمونم این خیلی دلم شکست از همه چی بدتر بود برام 😢
یه بار می خواستیم بریم اون یکی خونمون گفتم منم می خوام مثل خواهرم چادر نپوشم بابام منو زد
همیشه تو خونه باهام مثل دخترهای خرابه رفتار کردن هر وقت با دوستم می خواستم برم بیرون خواهرم باهام می فرستادن خبر چینی کنه
تو حرف زدن عادی و روزمره کلی نفرین و دعای بد می کنن پدرم همش میگه الهی دستت بشکنه خدد مرگت بده
هر وقت پدرو مادرم باهم دعوا می کردن پدرم سر من خالی میکرد منو میزد
هروقت غذا درست میکنم ازم ایراد میگیرن کلی بد بیراه میگن
ولی خواهرم غذا درست می کنه کلی تشکر میکنن
کلا هیچ کارمو به نظر ندارن نمی دونم دستم بی نمکه با چی نمی دونم
خواهرم با ارایش و بدون چادر میره مدرسه هیچی نمیگن بهش ولی من هیچ وقت جرات این کارو نداشتم
چند روز پیش بابام به دوتا خواهرم عیدی داد به من هیچی اصلا انگار نه انگار من هستم کار وخر حمالی باشه اسم منو اول میارن تا حرف بزنم اعتراض کنم کلی متلک بارم می کنن
الانم که بزرگ شدم اعتماد به نفس هیچی ندارم نمی تونم تو جمع حرف بزنم خیلی عصبیم همش با خانواده ام دعوا میکنم هر وقت یکی بهم نگاه می کنه فک می کنم داره مسخره ام میکنه همیشه تنهام هیچ کس پشتم نیس هیچ کس حواسش به من نیس هیچ کس هوامو نداره هیچ دوستی ندارم هیچ جا حق ندارم برم نمی دونم چی کار کنم حالم خوب شه ولی مطمئنم اگه یه روزی بچه دار شم این کار هارو هیچ وقت با بچه ام نمی کنم