داستانمو میگم امیدوارم خودتونو جای من بذارید بعد قضاوت کنید و نظر بدید
من یه دختر مجردو۲۲ ساله ام که یکسال پیش با یه پسر آشنا شدم که ۳۵ سالشه رابطمون خیلی خوب بود هروز همدیگه رو میدیدم
درمورد همه چی حرف میزدیم زندگی و آینده و بچه و خونه و ازدواج
حتی میخاست بعد از ۲ ماه بیاد با خانوادم صحبت کنه من گفتم زوده
بعد از تقریبا ۶ ماه رفتو امد من فهمیدم که اون آقا ۱۰ سال پیش ازدواج کرده و یه پسر۹ ساله داره
ولی زنش رو طلاق داده و خونه و وسایل رو کامل داده به زنش و خودشم هنوز رفتو آمد داره باهاشون
و اینکه حضانت بچه با مادره و تقریبا ۲ ساله که طلاق گرفتن
من شدیدا این آقارو دوست دارم اونم خیلی منو دوست داره فکر نمیکنم دیگه بتونم بدون اون زندگی کنم اون آقا هم جون میده واسم
بهم میگه بیا ازدواج کنیم نمیدونم واقعا درسته یا نه
و اینکه بخاطر اینکه حضانت بچه با مادره
زن سابقش بهش گفته اگه زن بگیری بچه رو میبرم و میرم(این مرد میخاد با من ازدواج کنه ولی زن سابقش نفهمه)نمیدونم چجور میشه ولی چون زن سابقش غریبست چیزی نمیفهمه
و اینکه حتی بعد از طلاق هم این مرد زن سابقشو میبینه و اگه زن بخاد بره جایی میرسونش خودش میگه من بخاطر علاقم به بچم اینکارو میکنم که ضربه ی روحی نخوره من فکر میکنم حتی اگه ازدواج کنیم هم بازم بخاطر بچش با اون زن رفتوآمد میکنه بنظرتون چکار کنم؟ ازدواج کنم چی میشه؟ خسته شدم از همه چی حس میکنم نمیتونم فراموشش کنم😢