داستان ششم
یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور می کردند جلوی ویترین یک مغازه میایستند:
دختر:وای چـه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تـو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه کـه خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده: 360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر: آروم میگه ولی تـو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر: پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر: ولی تـو خیلی برای گرد آوری این پول زحمت کشیدی…
میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو بـه دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکـه با این هدیه تـو را خوشحال میکنم
برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
بعد از خرید پالتو هر دو روانه پارک شدن
پسر: عزیزم مـن رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی بـه غیر از مـن هیچ کس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر بـه انها نزدیک می شود رو بـه دختر می کند و میگویید بیا فالت رو بگیرم و دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده اي درخشان عاشقی عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق می زند
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با مو هاي مشکی و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند. پسر وا میرود.