2821
2789
عنوان

چند داستان زندگی

218 بازدید | 14 پست

داستان اول :اخرین قرار عاشقانه 

روی نیمکت پارک نشسته بودم و کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. بهشان سنگ می‌انداختم. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند و جلویم رژه می‌رفتند.
ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده، داشت می‌پژمرد.
طاقتم تاق شد. از روی نیمکت بلند شدم و ناراحتیم را سرِ کلاغ‌ها خالی کردم.
گل را هم زمین انداختم، پامال‌اش کردم، بهش گَند زدم. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد.بعد، یقه‌ی پالتویم را بالا دادم، دست‌هایم را توی جیب‌هایش فرو کردم، راهم را کشیدم و رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِدایش از پشتِ سر آمد.
صدای تند قدم‌هایش و حتی صدای نفس‌نفس‌هایش را هم می‌شنیدم. اما به طرفش برنگشتم. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از پارک خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هایش را می‌شنیدم. می‌دوید و صدایم می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بود. کلید را انداختم که در را باز کنم، بنشینم، بروم، برای همیشه.در ماشین را باز کرده نکرده، صدای بوق ترمزی شدید و فریاد ناله‌ای کوتاه توی گوش‌هایم، توی جانم ریخت

تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به‌رو جلوی ماشینی افتاده بود که به او زده بود و راننده‌اش داشت توی سرِ خودش می‌زد.
سرش به آسفالت خورده بود، پکیده بود و خون، راهش را کشیده بود به سمت جوی کنارِ خیابان می‌رفت.
ترس‌خورده و هول به طرفش دویدم و مبهوت، گیج و منگ بالا سرش ایستادم. هاج و واج نگاهش کردم.
توی دست چپش بسته‌ی کوچکی قرار داشت که با ظرافت خاص خودش کادوپیچ شده بود. محکم چسبیده بودش.
نگاهم رفت، روی آستین مانتویش ماند که بالا شده، ساعتش پیدا بود: چهار و پنج دقیقه.
نگاهم برگشت، ساعت خودم را دیدم: پنج و پنج دقیقه.
گیج، درب و داغان به ساعت راننده‌ی بخت‌برگشته نگاه کردم: چهار و پنج دقیقه بود!

کاربری دست دو نفره

داستان دوم :ابراز عشق 

یک روز آموزگار مدرسه موضوع انشایی برای هفته بعد به ما داد که عبارت بود از «یک راه غیرتکراری برای ابراز عشق بیان کنید!» هفته بعد هرکدام از دانش‌آموزان چیزی نوشته بودند. بسیاری نوشته بودند با بخشیدن هدیه‌ای هیجان انگیز، برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کرده بودند. من هم نوشته بودم «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی» بهترین راه بیان عشق است.

آخرین کسی که معلم او را برای خواندن انشا صدا کرد، شاگرد اول کلاسمان بود. او انشای خود را پیش از آنکه شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، به صورت داستانی هیجان‌انگیز و البته غمناک نوشته بود:

«یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرئت کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند…»

داستان که به اینجا رسید، هنوز انشای هم‌کلاسی‌مان تمام نشده بود که همه دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما ادامه داد:«آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟»

بچه‌ها حدس زدند:«حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! و با فرار کردن قصد داشته فقط جان خودش را نجات دهد…»

راوی جواب داد:«نه، آخرین حرف مرد این بود که: عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»

قطره‌های اشک، صورت هم‌کلاسی‌مان را خیس کرده بود که ادامه داد:«همه زیست‌شناسان می‌دانند، ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین‌ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود و یک راه غیرتکراری برای ابراز عشق♥♥

کاربری دست دو نفره

چ قدر غم انگیز 

من میتونم گریه گمشده رو بشنوم                                        من میتونم حقیقت پنهان رو بشنوم                                              سایه ها مارو صدا میزنن 🥀                                                            من طلوع ترس رو میبینم                                                                اره اما همیشه امیدم پایداره                                                            ما قهرمان هستیم ⚔ قهرمان ها در تاریکترین زمان                      وقتیکه هیچ نوری نیست ولی ما بالاتر میریم💥                             تمام امید و روشنی پنهان شده ولی ما باید زنده بمونیم   

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

داستان سوم :دلیل عاشقی

روزی پسری حین صحبت با دختری که عاشقش بود، پرسید: چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی  .دختر جواب داد: دلیلشو نمی‌دانم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!
ـ تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
ـ من جداً دلیلشو نمی‌دونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!
ـ ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی
ـ باشه… باشه! میگم؛ چون تو باابهتی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست‌داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت…
آن روز پسر از جواب‌های دختر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، پسر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
دختر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
عزیزم، گفتم به‌خاطر صدای گرمت عاشقت هستم؛ اما حالا که نمی‌توانی حرف بزنی، می‌توانی؟ نه! پس دیگه نمی‌توانم عاشقت بمانم!
گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردن‌هایت دوستت دارم؛ اما حالا که نمی‌توانی برایم آن‌طوری باشی، پس من هم نمی‌توانم دوستت داشته باشم!
گفتم برای لبخندهایت عاشقت هستم؛ اما حالا نه می‌توانی بخندی و نه حرکت کنی! پس من هم نمی‌توانم عاشقت باشم!
اگر عشق همیشه دلیل بخواهد، مثل آن‌چیزی که تو دوست داشتی از من بشنوی، پس الان دیگر برای من دلیلی برای عاشق تو بودن وجود ندارد!
اما آیا واقعاً عشق دلیل می‌خواهد؟ نه! معلوم است که نه! پس من هنوز هم عاشق تو هستم…

کاربری دست دو نفره

داستان چهارم 

۱۷ سالم بود . تا این سن جرات حرف زدن و هم صحبت شدن با هیچ دختری رو نداشتم ، بحث ترس از اونا نبود بحث خجالت کشیدن و یه جورایی معذب بودن بود . تو مهمونی هایی که دخترا بودن کلا یا سرم پایین بود یا اصلا نمیرفتم . کلا بگم تا ۱۷ سالگی دختر ندیده بودم . و اصلا نه همبازیشون شده بودم و نه از روحیات و خواسته هاشون با خبر بودم.
یه روز از مدرسه داشتم برمیگشتم و خیلی هم سرحال بودم ، دیدم جلوم یه دختر داره راه میره و دوتا پسر پشت سرشن و هی دارن قربون صدقه ش میرن . یه لحظه ناراحت شدم و از ذلیل بودن پسرا حالم بد شد ولی بعد چند دقیقه از حرفایی که پسرا میزدن خندم میگرفت . وقتی یکی از پسرا بهش گفت آیا بابات نیمخواد منو ببینه ؟ آیا داماد خوش تیپ لازم ندارن واسه روز مبادا ؟
من بشدت خنده م گرفت و یهو دختره برگشت و توقف کرد یکی از پسرا ترسید و اومد عقب و پای من رو له کرد . چشمم تو صورت دختره بود . منم ترسیدم زیاد . دختره برگشت و به پسرا گفت چرا !!! بابام خیلی دوست داره ببیندت صبر کن بهش زنگ بزنم ببین چطور میخوادت …
دید که من زیاد ترسیدم بهم گفت شمام با اینایی ؟؟؟ به تته پته افتادم و گفتم نه بخداااااا.
تا شب قیافه دختره تو ذهنم بود . صبح که بیدار شدم اولین موضوعی که بهش فکر کردم همون دختره بود . یعنی کل فکر و ذکرم شده بود اینکه آیا ضایع شدم جلوش ؟ آیا سوتی دادم ؟چرا من مثه اون پسرا نمیتونم با دخترا کنار بیام و یا متلک بگم !!! حالم خیلی بد بود.
روز بعدش بازم از مدرسه برگشتم و باز هم مثه اون روز دقیقا تو همون ساعات بود که دختره چندین متر جلو ترم داشت میرفت ، فهمیدم که یا مدرسه میره یا همون ساعات اونجاها کاری داری.
همین روال برام عادی شده بود و هر روز میدیدمش و بیخیال از کنارش رد میشدم.
دقیقا یادمه ۲۷ آبان بود مامان بزرگم فوت کرد و تو شهر ما رسمه که مردا و زنا اونم فقط افراد درجه یک و خیلی نزدیک میان خونه باهم صاحب عزا رو میبینن و میرن.
عزاداری خونه ما بود . تو جمعیت داشتم هی نگاه میکردم که دوستی کسی فامیلی رو ببینم و برم باهاش حرف بزنم در کمال ناباوری چشمم به دختره افتاد و کلی جا خوردم دیدم با مامانش داره میان طرف ما و منم که چون وظیفه چایی اینارو برعهده داشتم ترسیدم و باز رفتم دنبال کارام.
برگشتنی دیدم مامانش ، مامان منو بغل کرده و باهم گریه میکنن ، چایی رو بردم براشون و دیدم مامانم حالش بهتر شد و دست دختره رو گرفت و هی گفت آتوسا جاااااااااااان آتوسا جااااااااااان.
ای وای من مامانم میشناختش و منم هی سرخ میشدم و یه حس بدی داشتم.

کاربری دست دو نفره

ادامه داستان

چایی رو که بردم جلوش یه سلام کردم و لرزان لرزان دووور شدم . تا اخر وقتی که اونجا بودن از زیر نگاه های سنگینم بیرون نرفت … یعنی اینقدر نگاش کردم که نگوووووووو هر بارم که اون منو نگاه میکرد فوری نگاهم رو میدزدیم که چند باری هم بهم مشکوک شد . سری بعد که چایی بردم براش گفتم بخدا این بار باهاش یه ذره حرف میزنم بذار منم مثه بقیه آدم بشم . دخترم یه چیزی مثه پسر ! چایی روبردم و اونم فهمیده بود مامان بزرگ من فوت شده تسلیت گفت و منم گفتم منو یادت نمیاد؟  گفت نه مگه هم رو دیدیم ؟
گفتم اره بابا اون روز یادته که دوتا پسر مزاحمت شدن ؟ یهو گفت وااای تو بودی اون ؟ منم باز ترسیدم و گفتم نه بخدا  خندید و گفت میدونم اذیتت کردم
گفت پس از دوستای محترمتون بودن ؟ بازم گفتم نه بخدا نمیشناختمشون.
باز یه لبخند زد.
گفت ولی خوب از پسشون بر اومدی یعنی اگه تو کتکشون نمیزدی معلوم نبود چه بلایی سرم میاوردن.
منم با کمال تعجب از حرفاش هیچی نمیفهمیدم فقط میدونستم داره اذیتم میکنه و منم تحمل اینجور چیزا رو ندارم.
یعنی دوس ندارم تو نقطه ی ضعف قرار بگیرم . بهش گفتم نه من کاریشون نداشتم بهشون هیچیم نگفتم حتی اونا پای منو لگد کردن . چنان خندید که حتی مامانش بهش تذکر داد که مراسم عزاس.
همیشه از اینکه یکی مقصرم کنه یا یه چیزی رو بهم نسبت میداد متنفر بودم و فوری جواب میدادم این بارم همینجور برخورد کردم و تو سه تا سوالش فوری حرفاش رو رد کردم ولی نمیدونم چی شد تو سوال اخرش دوست داشتم حرفی رو که میزنه قبول کنم و بهش بگم 

کاربری دست دو نفره

ادامه داستان چهارم 

بهش بگم چشم.
گفت پسر خوب دیگه مزاحم دختر مردم نشی باشه ؟ منم با خنده گفتم چشم.
چند روز گذشت و من باز مدرسه رفتم و تو راه هرچی چش چرخوندم ندیدمش یهو یکی از پشت سر اومد و گفت آهااااااااااااااای مزاحم بدمت دست پلیس.
فوری برگشتم دیدم خودشه فوری سلام کردم . گفت وای لباس سیاهتو در آوردی ؟ گفتم آره بابا عزا بیشتر از سه روز کراهت داره.
گفت همینه دیگه ادما اینقدر بی وفا شدن ادم جرات نمیکنه سرش رو بذاره زمین.
گفتم من بی وفا نیستم من عاشق مامان بزرگم بودم و هستم . خندید و گفت خوب الان که عشقت رفته میخوای چی بکنی ؟
گفتم والا زوده ولی خوب باز میخوام عاشق بشم. 

کاربری دست دو نفره

ادامه داستان چهارم 

گفتم والا زوده ولی خوب باز میخوام عاشق بشم.
گفت نه بابا از روز مراسمتون کلی سر و زبون گرفتی بهتر شدی تو !!! پس میخوای عاشق بشی ؟
منم خندیدم و گفتم آره عاشق اون یکی مادر بزرگم.
اینقدر خندید که منم از خنده هاش شاد شدم و خندیدم.
تو عمرم هیچ وقت همچین حسی رو نداشتم و هیچ وقت هم این طور شاد نبودم.
داستان رو خلاصه کنم که زیاد کشش نیاد.
تا یک سال کامل حتی بدون شماره دادن به هم ، حتی بدون پرسیدن آدرسش ، و حتی بدون یک بار منحرف شدن نگاهمون یا دیدمون و یا ذهنیتمون هر روز با همدیگه مسیر مشترک مدرسه تا خونه رو میرفتیم.
یعنی یک سال کامل باهاش بودم و خوش میگذشت برام ، یه روز برگشت و بهم گفت آرام بنظرت دوتا عاشق چه خصوصیاتی دارن.
منم با شوخی گفتم هردوتاشون خوشگلن ، هر دوتاشون دانش آموزن ، هر دوتاشون آرام و آتوسان.
برگشت و بهم گفت وااااااااااااای آرام بخدا من عاشقتم ، یعنی اولین باری بود که هم براش از عشق گفتم و هم اون حرف دلش رو زد ،
بهم گفت آرام از اینکه در کمال سادگی داری شوخ و شیطون میشی اینقدر شادم اینقدر شادم اینقدر شادم که میخوامت برای همیشه / منم کلی ذوق کردم و گفتم ترو خدا بیا کم کم جدی بشیم و مال همدیگه بشیم 

کاربری دست دو نفره

اخر داستان چهارم 

تو همونجا به همدیگه قول دادیم و چند ماهی با همین روال گذروندیم.
یه روز بهش گفتم آتوسا بیا من بطور رسمی تک و تنها از تو خواستگاری کنم و تو هم جواب مثبت بده نمایشی !
رفتیم تو پارک کنار مدرسه یه شاخه گل قشنگ براش گرفته بودم و تو پارک کنار همدیگه نشستیم و منم خیلی مودب و خوش تیپ شده بودم و با کمال احترام گفتم :
آتوسا خانم ، من میخوام کل دنیا رو به پات بریزم ، من میخوام هر چی تو دنیا دارم ول کنم و فقط تورو بگیرم ، آتوسا خااااااانم من بین دنیا و تو باید یکی رو انتخاب کنم پس یا تو یاااااااااااااااااا تو.
آتوسا خانم حاضری زن من بشی ؟؟
اونم خیلی قشنگ و مجلسی گفت با اجازه بزرگترا بهیچ وجــــــــــــــه و بعد خنده قشنگی کرد / یعنی چنان تو اون لحظه دلم خواست بغلش کنم که تو عمرم هیچی اینجوری رو دلم نمونده بود / اون روز قشنگترین روز زندگیم بود که آتوسا تا غروب هی خودشو مال من دونست.
دقیقا هفت ماه بعد این قضیه ما عقد کردیم و تا دوران عقد هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت دستمون هم به همدیگه نخورد ، و هیچ وقت هیچ وقت عشقمون رو با هوس قاطی نکردیم و الانم تقریبا بعد ۵ سال زندگی مشترک روز به روز عاشق تر میشیم و اینکه یه نی نی ۴ ماهه هم تو راه داریم 

پایان داستان چهارم

کاربری دست دو نفره

داستان پنچم :اهدای قلب 

پسر به دختر گفت اگه یک روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میایم تا قلبم را با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم .

تا اینکه یک روز آن اتفاق افتاد… حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت. از پسر خبری نبود. دختر با خودش میگفت: میدانی که من هیچ وقت نمیگذاشتم تو قلبت را به من بدی و به خاطر من خودت را فدا کنی، ولی این بود وفایت، حتی برای دیدنم هم نیامدی…شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.

چشمانش را باز کرد… دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتان با موفقیت انجام شده .شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه را برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.
الان که این نامه را میخوانی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که به تو سر نزدم چون میدانستم اگه بیایم هرگز نمیگذاری که قلبم را به تو بدم… پس نیامدم تا بتوانم این کار را انجام بدم..امیدوارم عمل پیوند موفقیت آمیز باشه.
عاشقتم تا بینهایت

دختر نمیتوانست باور کند…او این کار را کرده بود… او قلبش را به دختر داده بود…
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد… و به خودش گفت چرا هیچ وقت حرف هایش را باور نکردم…

کاربری دست دو نفره

داستان ششم 

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور می کردند جلوی ویترین یک مغازه می‌ایستند:

دختر:وای چـه پالتوی زیبایی

پسر: عزیزم بیا بریم تـو بپوش ببین دوست داری؟

وارد مغازه می‌شوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه کـه خوشش اومده

پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟

فروشنده: 360 هزار تومان

پسر: باشه میخرمش

دختر: آروم میگه ولی تـو اینهمه پول رو از کجا میاری؟

پسر: پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش

چشمان دختر از شدت خوشحالی برق می‌زند

دختر: ولی تـو خیلی برای گرد آوری این پول زحمت کشیدی…

میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری

پسر جوان رو بـه دختر بر میگرده و میگه:

مهم نیست عزیزم مهم این‌کـه با این هدیه تـو را خوشحال میکنم

برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم

بعد از خرید پالتو هر دو روانه پارک شدن

پسر: عزیزم مـن رو دوست داری؟

دختر: آره

پسر: چقدر؟

دختر: خیلی

پسر: یعنی بـه غیر از مـن هیچ کس رو دوست نداری و نداشتی؟

دختر: خوب معلومه نه

یک فالگیر بـه انها نزدیک می شود رو بـه دختر می کند و میگویید بیا فالت رو بگیرم و دست دختر را میگیرد

فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده اي درخشان عاشقی عاشق

چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق می زند

فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با مو هاي مشکی و چشمان آبی

دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند. پسر وا میرود. 

کاربری دست دو نفره

ادامه داستان ششم 

دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند. پسر وا میرود. دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون می‌کشد. چشمان پسر پر از اشک می شود. رو بـه دختر می‌ایستد و می گوید: وی را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم. دختر سرش را پایین می اندازد.

 

پسر: تـو اون پالتو را نمی خواستي فقط می خواستی وی را ببینی مـا هرروز ازآن مغازه عبور میکردیم و همیشه تـو از آنجا چیزی می خواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با مـن اینکارو کردی چرا؟ دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش رابا خود نبرد♡♡♡♡

کاربری دست دو نفره

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792