2821
2789
عنوان

داستان زندگی

502 بازدید | 27 پست

من دختر شیطونی بودم و خیلی فعال وزرنگ بودم زیبایی خواص خودم هم داشتم ولی روزگار باهم نساخت 

از دانشگاه که میومد یهویی که پسره ازم خواستگاری کرد منم سریع رد شدم شماره منو از دوستم گرفته بود و مدام بهم زنگ میزد به جورایی به دلم نشته بود بد از یک سال دوستی خیلی عاشقش شده بودم گفت میام خواستگاریت البته ما خانواده بودیم که وعضیت خوبی نداشتیم ولی اونا پولدار بودن وقتی بهش گفت وعضیت خوبی نداریم هیچی نگفت و اومد خواستگاریم مادرش وقتی وعض مارو دید با غروریت گفت تو لونه موش زندگی میکنید من پسرم رو توی لجن نمیدازم به فامیل بگم چی بگم عروسم تو لونه موش زندگی میکرد لباس تنو روتون رو ببین انگاری از فقیری برگشتید به پدرم خیلی بر خورده بود ولی پدرم گفت خانم انگاری شما نمفهمی داری چی میگی اومدی خواستگاری یا بازرسی من اثلا به شما دختر نمیدم برین گورتون گم کنید حامد خیلی ناراحت بود شبش بهم پیام داد که این وصلت قرار نیست سر بگیره بهتر ه همو فراموش کنیم بهش گفتم چه زود جا زدی تو به من قول دادی تو گفتی هزار بار میام خاستگاریت گفت وعضیتون اثلا خوب نیست حرف مامانم راست بود بعدشم من تو بهم نمیخوریم برو پی زندگی خودت بعدشم بلاکم کرد من سردرد گرفتم خیلی شدید راهی بیمارستان شدم تا دوروز بستری بودم خیلی حالم بد بود من به حامد خیلی علاقه داشتم دوسال میگذشت من هنوز فکر میکردم یک روز بر میگرده چقدر بی فکر بودم من دختر زیبا شده بودم پیره زن 70 ساله همه میگفتن به مادرم اثلا انگاری تو دختر سحری خیلی حالم بد بود تا اینکه برای اینکه یکم حالم خوب بشه خواستم کلا خودم عوض کنم دماغم عمل کردم موهامو رنگ کردم ناخون کاشتم.......... کلی به خودم رسیدم 

و تصمیم گرفتم درسمو ادامه بدم وحامد رو هم فراموش کنم 

کاربری دست دو نفره

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

خوب بقیش

خدایابخاطرگناهانم من روببخش. زورم به صدتا دختری که نگات میکنن میرسه ولی زورم به اونی که تو نگاش میکنی نمیرسه.میگن با کسی که عاشق بوده وارد رابطه نشو باهاش وسط بهشت باشی صدای عشقشو از جهنم بشنوه میذاره میره

ولی تو دانشگاه یهو حامد دیدم دوباره همون حس حال عاشقی ولی اثلا بهم توحه نمیکرد جواب سلام رو هم نمیداد از چندتا از بچه ها پسریدم حامد الان چیکارا میکنه اینا گفت که ازدواج کرده وقتی ازدواج کردا شنیدم زار زار گریه کردم با خودم گفتم بد بخت بی چاره دلشو یکی دزدیده چیکار میکنی توجه رو به یکی دیگه میکنم همون طور گریه کنان وقتی اومد بیرون دیدم حامد منتظر رفتم بهش بگم ازدواج کردی یا نه که یهو دیدم یک دختره با یک ماشین اومد دنبالش و حامد گفت سلام همسر خوشگلم خدایا خدایا چرا چرا چرا اخه من چرا دوباره گزاشتی سر راهم خدایا من چه گناهی کردم 

کاربری دست دو نفره

دوباره افسردا شدم انگاری این شده بود کارم که عاشق بشم و دوباره شکست بخورم ولی به خودم گفتم نگران نباش تو همون سارایی دوبارا زندگی از نو بساز من همه چی فراموش کردم درسم که تمام شد اومدم مشهد اونجا زندگی کنم نزدیک های دوماه بود که از اومدن به مشهد میگذشت که یکی از دوست هام منو با یک پسره اشنا کرد و دیگه اون پسره شد همسرم این داستانو بخونید و بفهمید که به هر پسری دل نبندید 

کاربری دست دو نفره

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز