منم مثل شمابودم دکترم قبول نمیکرد هر چی میگفتم تمام اون ماه آخر ترس و اظطراب داشتم ولی روز زایمان وقتی دردام شروع شد رفتم بیمارستان و اونجا چند نفردیگه هم بودن همه چی یادم رفت.
یه ماما هم بالاسرم بود مهربون همش قربون صدقه ام میرفت😍
وقتی زایمان کردم و خبرشو ب شوهرم دادن گفته بود فکر نمیکردم بتونه