سلام
لطفا کمک کنید من از دست این قوم چه کنم...
دیشب بعد یه هفته رفتیم خونه مادرشوهرم... مریض بودن بخاطر همین نرفته بودیم خودش عصری زنگ زد دعوت کرد. همسرمم عصری سرکار نرفته بود خونه بود گفت بعد شام میاییم اونم اصرار کرد نه شام بیایید یه هفته ست نیومدین... همسرمم قبول کرد. بعد ما رفتیم خونه شون دیدم دوتا از خواهرشوهرامم اونجان.یکیش داره سالاد درست میکنه... خلاصه وقت شام شد سفره رو باز کردن مادرشوهرم شروع کرد برنج رو کشیدن. منم اول غذای پسرمو میدم بعد خودم میخورم... دیدم برنج خالی کشید تو بشقاب و نفری یه پیاله سالاد گذاشتم جلومون... دیدم از خورشت و چی دیگه خبری نیس... همونجوری شروع کردن به خوردن... هچی نگفتم و به پسرم غذاشو دادم... بعد وسط غذا مادرشوهرم میگفت میخواستم تن ماهی باز کنما مهدی(همسر من) نذاشت!! منم هیچی نگفتم سرمو انداختم ایین برنج خالی مو خوردم...بعد همسرم آروم گفت قرار بود فقط ما باشیم آبجیام اومدن مامانم بهم گفت میخواستم تن ماهی باز کنم اونم تعداد زیاده نمیرسه سالاد درست کردیم... نمیدونم چجوری برنج برای 10 نفر رسید حتی اضافه هم اومد ولی ....
خیلی بهم برخورد.. هیچ واکنشی نشون ندادم... موقع رفتن هم مادرشوهرم میگفت میرید؟ میخواستم میوه بیارم...
شب هم اومیم خونه به همسرمم چیزی نگفتم فقط خوابیدم. من گشنه و نخور نیستم... ولی واقعا رفتارشون برام سنگین بود. بارها پیش اومده بود که میریم اونجا اونم با دعوت میدیدم غذای مونده ناهارشونو میدن ولی گفتم عیبی نداره اوضاع شون خیلی اوکی نیس من برای خوردن نمیرم که... ولی این بار خیلی ناراحت شدم. درست همونجا جلو چشم من پول گوشتی که خواهرشوهرم گرفته بود رو داشتن حساب می کردن... من نمیگم 10 جور غذا برام بذارن ولی سرزده نرفته بودم... حتی خونه مامان خودمم سرزده میریم سریع یه غذایی درست میکنه یه گوشت چرخکرده ای مرغی... یا حتی تن ماهیی هم میره دوتا میگیره.
به خودشون زحمت ندادن سوپری سرکوچه برن یه تن ماهی بگیرن... یا حتی یه تخم مرغ بپزن...
من کلا آدم آرومی هستم باهاشونم هیچ مشکلی ندارم که بگم عوض در میان...
از 4تا عروس فقط من ارتباط دارم. یکیش ا دخالت هاشون طلاق گرفت. یکیش که موقع عروسیش20سال پیش کات کرده یکیش هم پارسال کات کرده... فقط من موندم. همسرمم خیلی وابسته ست... باید بره سر بزنه نمیتونم کات کنم