خسته ام از این همه افکار آزار دهنده....همش حس میکنم بچم قراره اتفاقی بزاش بیفته.....همش تو بدنش دنبال غده میگردم....همش میپرسم جاییت درد میکنه.....چند روز پیش یه لحظه گفت سرم بو شد ،فقط یه ثانیه...من الان چند روزه که فکر میکنم خدایی نکرده بچم تومور مغزی داره
غده لنفاوی گردنشو میتونم لمس کنم ...۴ تا دکتر بردم گفتن طبیعیه ولی من همش بهشون دست میزنم
از خودم بدم میاد......تازگیا دلشوره و اضطراب شدید میگیرم تا حدی که دلپیچه میگیرم
بقیه فکر میکنن من دیوانه ام....یه بچه ی شیرین زبون دارم که همه عاشقش هستن ولی من از وجودش نمیتونم لذت ببرم...این افکار اجازه نمیدن
خیلی خسته و داغونم...کاش بمیرم