2777
2789
عنوان

نی نی یار

93 بازدید | 13 پست

سلام 

@نی_نی_یار_حذف_تاپیک2 لطفا همه تایپک ها رو حذف کن ازت ممنونم♥️

شب قبل از کلاس اولم یادم میاد که مامانبزرگ و بابابزرگم مهمون ما بودن بابام سرکار بود و مامانم کباب ماهیتابه ای درست کرده بود که خوشمزه ترین غذای دنیا بود. اون شب من با خودم گفتم چون وارد ی عرصه جدید از زندگیم میشم باید روی تختم بخوابم پس روی تختم خوابیدم ولی خوابم نبرد. غرورم اجازه نمی داد برم پیش مامانم و بگم پشیمون شدم و نمیخوام روی تخت بخوابم ولی بالاخره رفتم و با دیدن روشنی سالن خونه دلم باز شد. من خوابیدم و بیدار شدم خودم رو کلاس پنجم دیدم که ی شخصیت جدید شده من خودم نبودم خیلی ساکت و آروم و درسخون شده بودم خیلی تغییر کرده بودم و حتی خونمون ب لطف خدای مهربون به ی جای بهتر منتقل شد. راه مدرسه بهترین راه زندگی من بود راهی ک انگار ب بهشت میرسید خیلی اون خیابون رو دوست دارم خیلیی..  وقتی تایم عصر بودیم و از مدرسه تعطیل میشدیم شب میشد و من این موضوع رو خیلی دوست داشتم.  گذشت من ی شب خوابیدم و بیدار شدم و کلاس هشتم بودم. برای کرونا ب تازگی واکسن پیدا شده بود و مردم واکسینه میشدن.  من موندم و کلی درس نخونده.. دنیا رو سرم خراب شده بود. ب هر سختی بود شروع کردم و تونستم شاگرد اول بشم و نمره های خوبی بگیرم. توی این بین من ب ی کلاس رفتم و اونجا با چند نفر آشنا شدم ک سمپادی بودن و من تمام تلاشم رو کردم که عضو خانواده سمپاد بشم. بیدار شدم کلاس نهم بودم صبح تا شب درس می خوندم بین معلما زبانزد بودم همه ازم تعریف میکردن..آزمون رسید و من تیزهوشان قبول نشدم نمونه قبول شدم.. نمونه نرفتم و رفتم شاهد.. با ورود ب مدرسه شاهد رقیبی برای خودم ندیدم ولی فکر ب عدم قبولی تیرهوشان منو کلی عقب انداخت و باعث افت تحصیلی من شد..  خوابیدم صبح بیدار شدم و دوازدهم بودم..(این داستان ادامه دارد) 

خودت باید لینک بزاری

بعضیارو نمیشه قانع کرد باید به نفهمیشون احترام گذاشت...               👈🏻یسری از آدما علاوه بر اینکه بیشعورن،به بیشعور بودنشونم افتخار میکنن👉🏻

نمیکنه ها

خیلی وقتا مردم در مورد سفر به گذشته فکر میکنن و نگران یه تغییر تصادفی تو زمان حال هستن                                اما هیچکس تو زمان حال فکر نمیکنه که بتونه آینده خودش رو به طور اساسی تغییر بده...!  

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

هر کس تهمت یا حرف غیر اخلاقی بزنه بده حتماااا گزارش میخوره...

شب قبل از کلاس اولم یادم میاد که مامانبزرگ و بابابزرگم مهمون ما بودن بابام سرکار بود و مامانم کباب ماهیتابه ای درست کرده بود که خوشمزه ترین غذای دنیا بود. اون شب من با خودم گفتم چون وارد ی عرصه جدید از زندگیم میشم باید روی تختم بخوابم پس روی تختم خوابیدم ولی خوابم نبرد. غرورم اجازه نمی داد برم پیش مامانم و بگم پشیمون شدم و نمیخوام روی تخت بخوابم ولی بالاخره رفتم و با دیدن روشنی سالن خونه دلم باز شد. من خوابیدم و بیدار شدم خودم رو کلاس پنجم دیدم که ی شخصیت جدید شده من خودم نبودم خیلی ساکت و آروم و درسخون شده بودم خیلی تغییر کرده بودم و حتی خونمون ب لطف خدای مهربون به ی جای بهتر منتقل شد. راه مدرسه بهترین راه زندگی من بود راهی ک انگار ب بهشت میرسید خیلی اون خیابون رو دوست دارم خیلیی..  وقتی تایم عصر بودیم و از مدرسه تعطیل میشدیم شب میشد و من این موضوع رو خیلی دوست داشتم.  گذشت من ی شب خوابیدم و بیدار شدم و کلاس هشتم بودم. برای کرونا ب تازگی واکسن پیدا شده بود و مردم واکسینه میشدن.  من موندم و کلی درس نخونده.. دنیا رو سرم خراب شده بود. ب هر سختی بود شروع کردم و تونستم شاگرد اول بشم و نمره های خوبی بگیرم. توی این بین من ب ی کلاس رفتم و اونجا با چند نفر آشنا شدم ک سمپادی بودن و من تمام تلاشم رو کردم که عضو خانواده سمپاد بشم. بیدار شدم کلاس نهم بودم صبح تا شب درس می خوندم بین معلما زبانزد بودم همه ازم تعریف میکردن..آزمون رسید و من تیزهوشان قبول نشدم نمونه قبول شدم.. نمونه نرفتم و رفتم شاهد.. با ورود ب مدرسه شاهد رقیبی برای خودم ندیدم ولی فکر ب عدم قبولی تیرهوشان منو کلی عقب انداخت و باعث افت تحصیلی من شد..  خوابیدم صبح بیدار شدم و دوازدهم بودم..(این داستان ادامه دارد) 

همه کسایی رو که مسخره کردن...گزارش زدم...♥️

شب قبل از کلاس اولم یادم میاد که مامانبزرگ و بابابزرگم مهمون ما بودن بابام سرکار بود و مامانم کباب ماهیتابه ای درست کرده بود که خوشمزه ترین غذای دنیا بود. اون شب من با خودم گفتم چون وارد ی عرصه جدید از زندگیم میشم باید روی تختم بخوابم پس روی تختم خوابیدم ولی خوابم نبرد. غرورم اجازه نمی داد برم پیش مامانم و بگم پشیمون شدم و نمیخوام روی تخت بخوابم ولی بالاخره رفتم و با دیدن روشنی سالن خونه دلم باز شد. من خوابیدم و بیدار شدم خودم رو کلاس پنجم دیدم که ی شخصیت جدید شده من خودم نبودم خیلی ساکت و آروم و درسخون شده بودم خیلی تغییر کرده بودم و حتی خونمون ب لطف خدای مهربون به ی جای بهتر منتقل شد. راه مدرسه بهترین راه زندگی من بود راهی ک انگار ب بهشت میرسید خیلی اون خیابون رو دوست دارم خیلیی..  وقتی تایم عصر بودیم و از مدرسه تعطیل میشدیم شب میشد و من این موضوع رو خیلی دوست داشتم.  گذشت من ی شب خوابیدم و بیدار شدم و کلاس هشتم بودم. برای کرونا ب تازگی واکسن پیدا شده بود و مردم واکسینه میشدن.  من موندم و کلی درس نخونده.. دنیا رو سرم خراب شده بود. ب هر سختی بود شروع کردم و تونستم شاگرد اول بشم و نمره های خوبی بگیرم. توی این بین من ب ی کلاس رفتم و اونجا با چند نفر آشنا شدم ک سمپادی بودن و من تمام تلاشم رو کردم که عضو خانواده سمپاد بشم. بیدار شدم کلاس نهم بودم صبح تا شب درس می خوندم بین معلما زبانزد بودم همه ازم تعریف میکردن..آزمون رسید و من تیزهوشان قبول نشدم نمونه قبول شدم.. نمونه نرفتم و رفتم شاهد.. با ورود ب مدرسه شاهد رقیبی برای خودم ندیدم ولی فکر ب عدم قبولی تیرهوشان منو کلی عقب انداخت و باعث افت تحصیلی من شد..  خوابیدم صبح بیدار شدم و دوازدهم بودم..(این داستان ادامه دارد) 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز