۲۳ سال ازدواج کردم از همون اولش تفاوت های زیادی داشتیم و انتخاب خودم نبود با اینکه چندین بار طی چند سال اومدن خواستگاری و نه گفتم اخرش دیگه مادرم جای من تصمیم گرفت و بله رو گفت ، تا رفتیم سر خونه زندگیمون مادر هی گفت بچه دار شین نکنه مشکل داره (یعنی من) سال بعدش بچه اوردم با چه زحمتی دست تنها تو شهر قریب بزرگشون کردم جونش درمیومد پول خرج ما کنه بیشتر مادر لباسامونو تهیه میکرد دست بزنم که داشت از همون اول چند بار خواستم طلاق بگیرم نشد بیشترش بخاطر بچه هام ، گفتم بزرگ میشن خودشون کار میکنن دیگه منت اینو نمیکشیم حالا شده درست همون موقعی که از خدا میخواستم اما بازم عذابمون میده واقعا دیگه بریدم 😔