2777
2789

از آبان ماه نامزد و عقد کردم،۴ ماه تولد نامزدم خیلی خوب بود،هیچ قهر و مشکلی ندلشت اینو بگم ک قبل من یبار نامزدش رو طلاق داده بود،به روش سنتی یکی از همکارا ما رو بهم معرفی کرد،هر دو تو اداره همکاریم،بعد چهار ماه یه روز یه آشنا تو اداره از مراجعین ک هر روز میان،اومد گفت همسایه عموم هستن،احوال خانواده باباگ اینا رو پرسید ،منم چیزی نگفتم‌،خیلی سرد تشکر کردم و گفت همیشه اینقد آرومی، گفتم‌معمولا،من خیلی کم حرف خجالتی و مذهبی هستم با نامحرم ارتباط نداشتم و حرف نمیزنم،مگر سوال کاری چیزی،تو دانشگاه حتی با یه همکلاس پسر هیچ وقت سلامم نکردم،بعد برای شوهرم تعریف کردم،هیمن رو ک گفتم یهویی، عصبی شد تند نند نفس می‌کشید ،دراز کشیده بود،گفت خائن خائن ،خیانت کار،لجن لجن،همش اینا رو تکرار میکرد،هرچی میگفتم غلط کردم ک آروم بشه داشت بدتر میشد،میکشونه حفاظت اداره ببینم با این مرده چه رابطه ای داشتی، قبلا ببینم چکار کردی از این به بعد ببینم‌میخوای چکارا بکنی،باید برم این مرده ک تو رو بکشم،با هزار دردسر این قضیه جمع شد ،رفته بود با مرده هم‌حرف زده بود از این به یعد سوال خصوصی از زنم نپرس،از منم قول کرده این سوال شخصی بوده جواب دادی، از این به بعد سوال شخصی جواب نده،بعد گفت ک همکار فقط سلام خدافظ نه بیشتر ،منم گفتم سوال پیش میاد ،من خودم خجالتی و کم حرفم،یه روز با خودش بودم تو اداره با دو همکار سلام کرد،یکی رو گفت ک با لبخند سلام کردی،یکی رو گفت ک چشمش رو نگاه کردی سلام کردی،با آخر هفته ها خونمون شلوغه خواهرام از شهرستان میان داداشا و بچه ها خیلی شلوغیم،یه روز صبح زنگ زده بود میگفت،نرفتی بهشت زهرا،گفتم نه الان از حموم میام ،این هفته نرفتم،گفت خواهران رفته بهشت زهرا و بیرون خواهرات رو بهشت زهرا دیدم،،تو تنها با دامادمون موندی تو خونه،خیانت بهم کردی،خائن خیانتکار کار،از این حرفا،اونم طول کشید تا جمع شد،۴ شنبه از در رفتیم تو اتاق من با نامزدم،یکی از همکاری اتاق من بلند شد سلام‌علیک کرد،منم بدون اینکه نگاهش کنم،گفتم سلام حالتون خوبه بفرمایید،ظهرم نامزدم اومد اتاقم بیسکویت میخوردیم،تارف همکارم کرد،یه دونه دستش یود جعبه دستم من بود ،من بیسکویت تارف کردم،یه شر دوست شد،ک اره با آقای ..... گرم شدی،خیلی باهاش راحت شدی،بگو بخند داری، روز به روز داری خراب تر میشی،ندیدی کسی تو اداره مثل تو، با لبخند احوال پرسی بیسکویت تارف کردن،خیلی خراب شدی ،باید هفته ای یبار باهات دعوا کنم ک خراب نشی،از شنبه ببین چطور. برم سراغ دوست دخترام سیم کارتم رو روشن کنم،ببین چقد میان سمتم،بهم زنگ میزنن ،ببین تو محل کار چقد دوست دختر بگیرم،فقط نگاه کن،نامزد قبلیم خیلی از تو بهتر بود،همش‌منو با نامزد قبلیش مقایسه میکنه،هزار بار گفتم‌نکن زیا. راجع بهش حرف نزن ،قول میده باز میگه،نامزدم چیکار برام‌کرد،چطور بود فلان و بهمان،کمکم کنید نمیدونم‌چکاری درسته،میدونم خودش میگه دعوا ها برای نامزدیه،بعد عروسی اصلا باهات دعوا نمیکنم،الان سه روزه نه اون زنگ زده نه من،ممیدونم‌تصمیم درست چیه،نمیدونم میتونه بهم اعتماد کنه یا ،گوشیم رو زیاد دیدم یواشکی چک میکنه،باید برای حرف زدن ازش اجازه بگیرم،کلا هیچ اختیاری ندارم،میخواستم‌خواهرم رو تارف کنم‌بیمارستان بود بستری بود پیشش بمونم نداشت، شوهرش پیشش موند،

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ببین جونتو  وردار از این زندگی بزن بیرون. اصلا اصلا حرفشو باور نکن که بعد از عروسی درست بشه. کاری می کنه حسرت خانواده وخواهر برادرات به دلت بمونه. این آدم شکاک و بد دله و تو محیط کار آبروتو می بره . 

لابد بعد از عروسی دیگه حبست میکنه توو خونه ن جایی میری ن کسی میاد ک میگه دیگه دعوات نمیکنم


مرتیکه مسخره...اعصابم خورد شد

میدونی چرا نامزد سابقش ازش جدا شد؟

صد در صد بخاطر همین روانی بودنش ازش جدا شد

....💕خدا💗میهن❣️رهبر💓....

لابد بعد از عروسی دیگه حبست میکنه توو خونه ن جایی میری ن کسی میاد ک میگه دیگه دعوات نمیکنممرتیکه مسخ ...


من خودم مون صداقت دارم دروغ نمیگم،گفت مشکل از اون بوده ،محرم نامحرم رعایت نمیکرده،با پسر عمو و اینا دست می‌داده کشتی میگرفته،منم باورم شد،اصلا شرایط بدی نداشتم،قیافه ام خوبه ،خواستگار زیاد داشتم،اولین خواستگاری بود ک زنش رو طلاق داده بود همه خواستگاریم مجرد بودم،مذهبی بود گفتم خوبه با اخلاقه،معتاد  نیست،خانواده خوبی داره،نمیدونستم،اونا واسه خودشه،باید با چیزای ک به من مرتبط بود فک میکردم

جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته بددله عزت نفس پایینی داره...


خیلی اعتماد به نفس داره،همش از خودش تعریف میکته،میگه گوشیم روشن باشه همه دخترا میان سمتم،همیشه میگه تو دانشگاه اینور اونور همه دخترا دنبالم بودم،باهام دوست شدن،بعد من هیچ وقت حتی با خواستگارم روم نشد و نخواستم حرف بزنم،میگفتم گناهه من که قصد ازدواج ندارم هرچی اسرار میکردن یه کلمه نه حرف زدم نه اجازه دادم بیان جلو،اولین خواستگار و مردی بود ک باهاش حرف زدم ،اولین رابطه

[QUOTE=393519783]ببین جونتو  وردار از این زندگی بزن بیرون. اصلا اصلا حرفشو باور نکن که بعد از عروسی درست بشه. کا ...[/QUOTE


خیلی رابطه خوبی با خانواده ام نداره به ظاهر خوبه،ولی میگه چرا خواهرت اینو گفت چرا فلانی اینو گفت بیش از حد حساسه

بنظرم همین الان که نامزد هستید جداشو چون اگه ازدواج کنی شرایط بدتر میشه شاید اصلا نزاره بری سرکار بد دله

من چند نفر اینجوری دیدم ک شوهراشون بد دل هستن واقعا جلوی همچیشون گرفتن

خودت عاقلی با توجه ب چیزایی ک گفتی ادامه ندی بهتره

[QUOTE=393519783]ببین جونتو وردار از این زندگی بزن بیرون. اصلا اصلا حرفشو باور نکن که بعد از عروسی ...

حساس نیست مغزش مریض پارانوئید داره 

توهم میزنه ،شکاک اونم به همه 

ازدواج باهاش تهش طلاق اونم شاید با ی بچه یا با روح و روان داغون 

جونتو دوس داری اعصابتو دوس داری طلاق بگیر همین عقد 


عزیزم‌به نظر من همین امروز خیلی جدی موضوع را به خانواده بگو و نامزدی را بهم بزن .امیدوارم عقد نکرده باشی اگر عقد کردی پروسه طلاق خیلی طولانی و زجر آوره اما می ارزه به یک عمر زندگی با آدم دیوانه .من اگر دختر خودم هم بود بهش همینو می گفتم .صد در صد نامزدی را بهم بزن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792