بسبارش بخدا خدا خودش درست میکنه
مادربزرگم یک خاطره میگفت قبلا تو جنگل زندگی میکردن
یک زن تنها زندگی میکرد که کل زندگیش یک گاو ماده بود خیلیم شیر میداد دو تا از عمو های پدرم اون گاو رو کشتن و گوشتشو خوردن مادربزرگم داشت رد میشد میدید زنه گریه میکنی میگه چرا گریه میکنی میگه از کل دنیا همین یدونه گاوو داشتم بعد به مادربزرگم گفت من به روح پدر مادرش لعنت نمیفرستم ولی ایشالله دست و پاهاشون سست بشن که اینکارو کردن
الان یکی از عمو های پدرم رماتیسم خیلی شدید داره و یکی دیگشم کور و خونه نشین شده و هر دو ارزوی مرگ دارن
خدا خودش خیر و صلاح همه رو میدونه
البته اینارو به زبون مازندرانی میگف من ترجمه کردم