2777
2789
عنوان

برگه‌ی دانشجومو تصحیح کنم یا صفر بدم؟

| مشاهده متن کامل بحث + 4195 بازدید | 81 پست
امروز امتحان بود. سامانه خراب بود. گفتم توی تل یا واتس جواب‌ها رو بفرستن. با یه شماره دیگه برگه‌ی ا ...

شما با حراست حرف میزدید خب 

الماس فقط یه تیکه ذغال سنگه که تونسته زیرفشار دووم بیاره💎💎

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

چرا به حراست اطلاع ندادین؟

به معاون آموزشی گفتم و احتمالا براش پرونده هم درست کرده‌ن. من گفتم و اسکرین‌شات فرستادم. اونام گفتن پدرشو درمیاریم. دیگه پیگیری نکردم چی کارش کردن.





گل بهاری، بت تتاری، نبیذ داری، چرا نیاری؟

میشه بگی چی کفت

اگر سوالی راجع به باشگاه یا ورزش داری ازم بپرس،در خیلی از موارد چون حوصله طرف مقابل رو ندارم اصلا اعلانش رو‌ باز نمیکنم و نخونده پاک میکنم خودت رو اذیت نکن بانو
به نظر من شما نمره امتحانش رو بهش بده اما پیام ها رو به حراست دانشگاه نشون بدین

نشون دادم عزیزم. این پیامهای امروزو نه. مال همون چند هفته پیشو. اسکرین گرفتم و ویس‌ها رو هم برای معاون آموزشی فروارد کردم.


گل بهاری، بت تتاری، نبیذ داری، چرا نیاری؟
امروز امتحان بود. سامانه خراب بود. گفتم توی تل یا واتس جواب‌ها رو بفرستن. با یه شماره دیگه برگه‌ی ا ...

باید به حراست معرفیش میکردی آدمش  کنن


اشتباه کردی 

آدمی که شمارو نصیحت میکنه در واقع داره با خودش تو گذشته صحبت میکنه🎭
امروز امتحان بود. سامانه خراب بود. گفتم توی تل یا واتس جواب‌ها رو بفرستن. با یه شماره دیگه برگه‌ی ا ...

نمره واقعیشو بده اخلاقش صفره ولی درسی که خونده و نمره آورده همون که حقشه بهش بده 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز