هرگز اون روزهارو فراموش نمیکنم
راستش انتظار نداشتم که من هم یه روزی برم و توی اتاق مادران بمونم!
اصلا نمیدونستم چی هست!!
اما موندگار شدم، یه ماه یا شاید هم کمتر
اما روزهایی که گذشت، روزهایی استرس، روزهایی که هر لحظش یه ساعت بود
هر روز اتفاقات عجیب میوفتاد
مادرهایی بودن از شهر های مختلف، از سن های مختلف، با شرایط های مختلف!
به تک تک اون مادرها فکر میکنم، به خنده هاشون، به گریه هاشون
به اون تلفن لعنتی که وقتی زنگمیخورد، کسی جرعتشو نداشت بره تا ورش داره
هربار که زنگ میخورد، یه لیست از مادرها رو صدا میزدن، فقط صدا میزدنن، و تو نمیدونستی چرا و چه اتفاقی افتاده
هر بار که اسمم رو میگفتن وحشت میکردم که خدایی ناکرده اتفاقی برای پسرم نیوفتاده باشه
یوقت هایی همگی باهم گریه میکردیم
یوقت هایی هم نصف شبا برای این که از خستگی خوابمون نبره کشیکی بیدار میموندیم منتظر صدای زنگ اون تلفن قدیمی نفرت انگیز
سر یه تخت جمع میشدیم و خاطرات خودمون رو تعریف میکردیم، میخندیدیم، بلند بلند میخندیدیم
بچه های هرکدوم از ما توی سه تا بخش nicu 1_2 و بخش نوزادان بستری بودن
یه خانمی بود که بچش ۲۴ هفته به دنیا اومده بود
نزدیک چهارماه توی اون اتاق زندگی میکرد
اما امیدش رو از دست نداده بود
هر روز صبح میرفت از توی بوته ها یه گل پیدا میکرد و میاورد کنار تختش میذاشت
قبل از این که بره پیش دخترش شعر تمرین میکرد
هر روز لباس های نوزادی دخترش رو باز میکرد و به همه نشون میداد
میگفت به نظرتون برای دخترم بزرگ نیست؟!
یا مادری که شیش قلو به دنیاآورده بود😅
یا مادری که توی پنجاه سالگی بچه دار شده بود، بعد از چندین مرده زایی
یا مادری که یکی از قل هاش رو بخاطر اشتباه پرستار ها از دست داده بود و همسرش و خانوادش بعد از خاکسپاری نوزادش خبرش رو بهش گفتن، هرگز فراموش نمیکنم
مادر افغانی که پول و هزینه نگهداری نوزادش رو نداشت و به قیمت جون بچش مجبور به رفتن شد!
.
.
.
.
لطفا برای مادرهایی که توی اتاق مادران اسیر شدن دعا کنید 🤲❤️
امیدوارم هیچ مادری راهش به اون اتاق ها نیوفته
چون چیز هایی رو میبینه و میشنوه که شاید تا سال ها فراموششون نکنه
😞🌈