هنوز بعد از ۴ ساعت توشوکم پریشب عروسی دخکرم بود دیروز دخترم و داماد یه جعبه شیرینی و یه سکه اوردن برام به عنوان مادرزن سلام با لبه خندون چون امروز نمیتونستن بیان زودتر اومدن امروز بازار بودم مادر شوهرش زنگ زده که چه خبر از عروس دوماد من خنگم میگم خبر ندارم امروز مهمان دارم از شمال گفت نه میخواستم بدونم عروس شده اخه حموم نرفته بود شما هم زنگ نزدی نگران شدم گفتم عزیزه من مسیله خیلی شخصیه من به خودم اجازه نمیدم بپرسم ازشون قطعا مشکلی نبوده که بینه زن و شوهر که هم اومدن خونه شما وهم ما اگر مشکلی بوده اومدنش چی بود اگ نبود زنگ زدنه شما حکمش چیه بعد راحت میگه نه اخه تو فامیله ما برا دونفر مشل پیش اومده بود عروس ال بود بل بود گفتم خانوم اگر نگرانی باشه باید برا من باشه نه شما هی خودشو زده به سادگی میگه نه اخه نگران شدم اون یکی عروسم خواهرش زنگ زد گفت فلانی نگران نباش خواهرم عروس شد ولی شما زنگ نزدی گفتم این بیچاره که خواهر نداره مادرش بالاخره ازش بپرسه خبر بده من از نگرانی در بیام خلاصه منم از شهرستان مهمون دارم با مهمونا و همسرم بازاریم هیچی دهنم قفل کرده بود
بعد از دخترم پرسیدم اونو شوهرش افتادن به جونه هم
بعد دوتا خواهراش زنگ زدن مدام عذر خواهی ولی من و شوهرم کلا هنگیم من حس میکنم قلبم داره وایمیسه از توهینی که با ارامش بهم شد و چون من اطرافم مهمان داشتم نتونستم جواب بدم