یه روز عدد 10 مهمونی میگیره همه اعداد رو دعوت میکنه صفر یک دو سه چهار پنج شش هفت نه همه رو به جز عدد هشت چون از عدد هشت اصن خوشش نمی یومد خلاصه روز مهمونی میرسه و عدد 10 میاد ببینه کسی چیزی کم وکسر نداشته باشه که یهو چشمش میفته میبینه عدد هشت داره وسط مهمونا میرقصه میاد وسط یکی میخوابونه تو گوش عدد هشت و میگه کی تورو دعوت کرده مگه نگفته بودم حق نداری بیای؟ عدد هشت همینطور که بغض کرده بود اشک تو چشاش جمع شد 10 رو بغل کرد و گفت من o هستم دستمال بستم دور کمرم براتون عربی برقصم
پیام اخلاقی:هیچ وقت زود قضاوت نکنید
تا یه حکایت آموزنده دیگه خدافز✋