سلام سحر جان
من ازتاپیک ساراکه تازه دارم میخونمش باهات آشنا شدم چقد آرامش داری بنظرم الهی همینطورباشه همیشه برات.
واما من ی دختری بودم بشدت به کانون خانواده
گرم ودوست داشتم همه کارکنم ازهنری وآشپزی تاغیره من هم مربی خیاطی بودم هم کاردوخت میکردم وتحصیل دانشگاهمم همین رشتس تمام لباسام خودم میدوختم ۴سال بعدازدواجم وعلاقمند ولی دیگه چون همون اول اومدم شهرغریب باهمسرم کارنکردم وخیلی علاقه به خیاطیم داشتم ناگفته نماندکه کارظریفی هم داشتم همه ازدوختام حزمیبردن.
من کمی رانندگی میکردم مجردی وتصدیق داشتم ولی ازدواج کردم شدم ی زن بی ذوق وسلیقه وو..
چراچون فرهنگ خانواده همسرم بشدت پایین که میگم مثلا میگفتم بشینم پشت رول همش مسخره کردوووکردتامن دس برداشتم این رفت کنار درصورتی که ماشین همش خونه اس ومن بیهنر وکلی حسرت ....
خب بگمت بچه اولمو باردارشدم ۸ماه بعد ازدواج بدنیااومدزیباوتپلی ودچارسندرم مرگ ناگهانی در۲۶روزگی شد ومن ....خانواده همسرم وخودش نیش وکنایه ....
مادرم دراون بازه تازه بیدارشدم بودن باازدست دادن دخترم حالشون بدتروبدترو۱۰ماه بعداز سرشون دادم ومن ....
بایک دل پرغم بدون چیاگذشت بهم وبگم همسرم بشدت توجمع آروم وبیصدا ولی توخونه وذاتا کینه ای وبددل وبددهن وچندماه بعدبحث بزرگی پیش اومدومن رفتم براجدایی واقدام کردم وباپادرمیانی ها و۴ماه بعدوقول های خودش واشکهاش برگشتم
کمی بهتربود ومن اقدام کردم باردارشدم ودختردومم بدنیااومد ۲سال ونیم بعدازاولی دنیااومد
بازهم خانوادم حمایت حسابی تا شددوماهه دخترم وی بحث بیخود ووووبازبخشیدم
وگفتم بحثمون وبه خانواده ها انتقال ندیم وگذشت وخونه خریدیم درشهرساکن و ماشینم فروختیم باطلاهای خودم ویکسال بعدماشینم خریدیم
وقسط خونه وماشین رفت بالا و بالاخره من سازش تاشرمنده کسی نشیم بخاطراقساط و...
ازهرلحاظ علی الخصوص خودم سازش کردم وخرج نکردم ....
خب بگم من بعدزایمان ی حالت افسردگی گرفتم وهی همراهم شدوهمسرم درکم نکردونکردتاالان که دخترم ۳ساله هست من ی دیسک گردنم گرفتم ودکترگفت نیازبه عمل نیست ولی ی دردای عصبی اومده سراغم وازپادرم آورد خواهر بخاطردرک نشدن وغیره تازدورفتم ی چکاب سونودادم توبرج ۳ گفتن بشدت تخمدانت ضعیفه و برودکتر منم نرفتم گفتم بهترتای وقت حالاباردارنشم
و توبرج ۵ ی مدت رفتم شهرمون ونبودم اخرابرج اومدم بایکباررابطه باپیشگیری من باردارشدم و۲۰روزه بودم فهمیدم باردارم وبه همسرم گفتم اول باورنکردولی بعدتاالان که ۱۲هفته ام روانیم کرده ومیگه من نمبخوامش وبراش هیچ خرجی نمیکنم
ومن هرچی دلداری که برادخترمون خوبه سن من بالامیره ۲۹ سالمه
وخداداده وبگوشکرقدمش رزق وبرکت میاره واصلا توکتش نمیرهههه وبددهنی میکنه ومیکنه ومیکنه
ومن بگم بهت ی ویاروحشتناک گرفتم که آب میخورم بایدبمیرم ارزیاب خوردن دارم وروزی چن با بالامیارم و تهوع شدیداصلا درکم نمیکنه اصلا ومن هرشب باگریه میخوابم ودلشکسته
تاچن روزپیش بی ادبی وبه سرحدرسوند گفت ندارم بری دکتر قسط زیاده وتوفشاره ولی جوری نیست که نتونه هزینه ها روبده ودلم شکست گفتم لازم نکرده بدی ورفتم تماس گرفتم از زن داداشم گرفتم ی مبلغی ورفتم پیش پزشکم براولین ویزیت وداروگرفتم واومدم سونووازمایش دارم هفته بعد
که گفت نمیدوم کلی بددهنی منم خودکفام وزیرمنت برو دس جلوش درازنمیکنم خانوادم هوامودارن ولی کسی جز ن داداشم نمیدونه باردارم .....
ویک دل پرغم دارمااااا نگفتنی افسردگی شدیدتراومده سراغم تماس بازن داداشم کلی حرف زدم وگریه کردممم دلم داشت میترکیدخیلی رفیقمهههه
وگفتم دلم برادخترم میسوزه که نمیام و....خیلی داره عذابم میده و...صورتم باسیلی سرخ میکنم نمیخوام کسی بدونه شلوغیم هردوخانواده پرجمعیت
سحرجان دیگه ازنگفته هام بدون چ دل پردردی دارم شدم افسرده که دوس ندارم موهام شونه کنم به دخترم برسم ی رژبزنم
دیگه تنوعی نداره لباسام و...
ذوق دخترم ونمیبینم سرش دادمیزنم براش وقت نمیزارم همش پرخاشم
وفکرمیکنم دیگه جذابیتی ندارم
وهمسرم هزینه آنچنانی برارخت ولباس وارایشگام که نمیکنه براخونه نسبتاخوبه خوردوخوراک براقسطاخوبه برامهمون خوبه ومن تاعیدپررفت وامدم ارزش برازن قائل نیستن
دخترموخیلی دوست داره ی هزینه های براش میکنه خودمو وست داره ولی بی محبته ومن میریزم بهم وازش نفرت دارم دیگه
حالابگم اون رو خواستم دخترموبزارم وبرم براهمبشه دلم نیومد خیلی دخترخوب وبا ذوقی هست ودوستم داره ومن ی اصل دارم درمقابل این بچه ها مسئولم تاعمردارم وبسازم زندگیوبراشون
وزنگ زدم به برادرشوهرم باکلنجارواشک چشام جاری شد گفتم اذیتم میکنه باردارم هزینه هاشونمیده راستی ازاین ورم فقط این جاریم میدونه باردارم گفتم خانومت میدونه چ بدحالم یاحلش کن یا ولش کنم برم دیگه جوونی واعصاب وجسمم خرشدواشاره به اختلاف دیگه ای نکردم گفت خودم بدم برودکتربیخودکرده حرف میزنم و...
گفتم ی روزدوروزنیس که ازشمایاخانوادم بگیرم میحوام حل شه وگرنه خانوادم نمیزارن آب تکون بخوره تودلم نگفتمشون تااول شماحل کنی
گفت صحبت میکنم نگوبه خانوادت
دیروزتماس گرفت وگفت بچه خدادادی شکرکن
چرااذیتت سارامیکنی اسمم سرراست
وگفت من نه بابا چکارش دارم و.....
دیگه من باورکردم که زنگم نکرده وای بحال اون گفت ی مبلغ میدم دستت واشدبده گفت نه دارم
وو...قطع گف کجاخبربردی بحث نکردم دیگه سحرجان رفتم بادخترم پارک .....
خب ی کتاب شدسحرجااان
حالا ابنباروقت دکترهزینموندادوبددهنی کرد من چکارکنم