در حالی که دو ماه دیگه عروسی خواهرم بود و خودمونو واسه عروسی آماده میکردیم یه روز شنبه با صدای نفس زدن پدرم از خواب پا شدم همش گفتیم بابا چی شده گفت دارم میمیرم درمونگاه نزدیکه خونمون بود زودی دکتر آوردیم پدرم گفتش سکته کردم دکتر گفت نه خوبه خوبی البته قبلشم زنگ زدیم اورژانس همش فقط سوال و جواب کرد چطوره چند سالشه و ... بعد با پدرم رفتیم درمانگاه دکتر گفت هیچی نیس و نوار قلب گرفت و گفت برین خونه اومدیم خونه پدرم صبحونه گذاشت رو میز که بخوره یهو دوباره گفت حالم بده رفتیم درمانگاه ولی پدرم از رو تخت دیگه بلند نشد همش تو دوساعت بابای نازنینمو از دست دادم همه شوکه شدن پدرم بیماری نداشت ولی سه تا سکته شو تو یه روز زد از اون روز لعنتی شش ماه گذشته ولی من هنوز منتظره بابام هستم باورم نمیشه یه لحظه نیس که بهش فک نکنم همین الانشم اشکم دراومده دلم واسش تنگه زندگیم واسم بی مفهومه از خدا دلگیرم همش دعا میکنم منم زود بمیرم برم پیشش اصلا نمیتونم یدونه اون زندگی کنم از زندگی بدم میاد دوس دارم بمیرم برم پیشش. واسه شادی روح بابام یه صلوات بفرستین مرسی